هوشنگ دودانی

 

 

خانه    بايگانی    ديدگاه شما    روزانه    نامه 

دموکراسي بيشتر و جمهوری بيشتر     *     ما صلح می خواهيم، هم اکنون و همين امروز
 
 

درود به کوروش، زير پرچم کاوه

نام کوروش ديگر پرده اي دروغين براي پوشاندن جور شاه نيست.
و شاه نيز ديگر جز واژه اي در کتاب هاي تاريخ ما نمي تواند باشد.

جناب آقاي مهاجراني!کوروش بزرگ

 نوشته دانشمندانه و پژوهشگرانه شما را در باره کوروش بزرگ با شادماني خواندم. با اين نامه سپاسگزاري خود را به نام يک ايراني که به تاريخ، فرهنگ و تمدن ميهن خويش دلبسته است، به زبان مي آورم. و اجازه مي خواهم همراه با آن نکاتي را هم در ميان بگذارم که از نگاه من جاي گفتن دارد.
 

1-     دوره کوتاه پس از خجسته روز 22 بهمن ماه  سال 1357 ، اين مبدا تاريخ پس از شاهنشاهي سرزمين کهنسال ما، گويي تکرار کوتاه مدت و شتابناک سرگذشت يک هزار و چند صد ساله آن بوده است. يک هزار و چند صد سالي که آيين بسياري از مردمان ايران را ديگر کرد و ديني که  در بيرون مرزهاي فرهنگي ايراني جوانه زده بود با غناي فرهنگ ديرين ايرانيان پرورده  و از سوي آنان پذيرفته شد. در همه اين سالها تلاش هاي آگاهانه براي زدودن رنگ و بوي ايراني از آيين و ايمان ايرانيان همواره وجود داشته است، که گمان نمي کنم بر شما پوشيده مانده باشد. آن چه گفتني است آني است که در روزگار ما روي مي دهد. تلاش هاي دستگاه هاي رسمي، عالمان ديني و انقلابيون اسلامي که اين بار دين و آيين ايرانيان را دستاويز تاراج ميراث کهنسال فرهنگ، رسم ورسوم، شيوه زندگاني و تاريخ آنان قرار داده بودند. بسيار ديده شد که کوشندگان دلسوز مردم نيز با تاريخ سرزمين و مردم خويش آشنايي بايسته و دلبستگي شايسته را نداشته اند. به اسطوره ها و افسانه ها، پهلواني ها و عشق و سرور هايي که روان موزون ايرانيان را آرايش مي داده است بي توجهي مي کرده اند. و چه بسا که عناصر نا هماهنگ با سازمان تاريخي آن را به خدمت مي گرفته اند. تا آنجا که نوشته هاي برخي از بزرگاني که خود را «دوم خردادي» مي دانند و مي نامند، هنوز که هنوز است، با اينتخت جمشيد پلشتي آلوده است. چه باک. آن چه آقاي خاتمي را عمامه پوش و عبا بدوش به ويرانه هاي تخت جمشيد کشاند، سرود پيروزي دگرباره ايرانيان در مرور کوتاه مدت و پر شتاب آن يک هزار و چند صد ساله سپري شده بود. پيروزيي که اين بار نيز آسان به دست نيامد. آنچنان که گويي سرنوشت اين سرزمين بلاکشيده است که زردشت خود بر پيشاني آن نگاَشته است. به جاست همين جا نام و ياد سيرجاني ستم کشيده و مظلوم را گرامي داريم که جان در راه اين پيروزي گذاشت. نماد مقاومت و مبارزه خاموش و بي کوس و سرناي سالياني شد که فرهنگ و آيين ايران و ايراني را جوانمردانه از ذوب شدن در «ولايت فقيه» رهايي بخشيد. و او نيز جاودانه شد. باشد که تلاش زنان و مرداني که راز اين مبارزه تاريخي را دريافتند، در جاي جاي گستره زندگاني سياسي، اجتماعي و حقوقي مانيز به زودي زود بارور گردد.
فرمان کورش بزرگ

2- کوروش در تاريخ همان است که شما مي فرماييد. سرداري دلير، سياستمداري دورانديش و دولتمردي با تدبير.
 به راستي در باره انسان ها و بويژه سرداران و فرمانروايان و جايگاه تاريخي و ارزش تدبير و حکمت آنها، کدام داوري از گواهي همروزگاران آنان مي تواند برتر باشد. مگر تاريخدان جز جستجوي چند و چون اين گواهي که به حافظه تاريخ پيوسته است، چيز ديگري را نيز مي تواند آماج کنکاش دانشمندانه خويش قرار دهد، اگر به خواهد به وجدان علمي خويش وفادار بماند و خاک بر چشمها نپاشد. کوروش تاريخي، آنچنان که شما فرموده ايد از اين آزمون تاريخي سرفراز بيرون آمده است.
 
 

3-     اما کورش افسانه اي جايگاهش از آنچه که شما مي فرماييد نيز بالاتر است. او که ناجي و نجاتبخش بوده است، و نام و آوازه اش در رديف پيامبران، حتي به کتاب هاي مقدس نيز راه برده است. ساليان سال پس از مرگ خويش به امشاسپندان پيوسته است،  و همچون فرشته اي  نداي مظلوميت مردمان اين مرز و بوم را يک هزار و چند صد سال به آسمانها برده است. چه جفايي از اين بالاتر که فرزندان او، در سرزمين او، براي پاسداري از نام و ياد هويتبخش او، حتي آرامگاه او را نيز نامي ديگر داده اند. تا آنرا از غارت و تاراج مصون دارند.آرامگاه کوروش بزرگ
آرامگاه مادر سليمان کجاست جز جايگاه جاويدان کوروش در سرزمين فارس، که براي نجات از ايلغار مشتي ددمنش آدمي چهره، بايد به نام مادر سليمان ناميده مي شد. ناجي خود به نجاتبخش نياز يافته بود و آنهم با چنين نيرنگي بي مانند. ناباورانه بودن اين نيرنگ، تنها ژرفاي دردناک فاجعه را آشکار مي کند و ديگر هيچ. چه رنجي کشيدند مادران و پدران ما که دانسته و آگاهانه تن به اين نيرنگ دادند. مگر ما خود در اين سالها به چشمان خود نديديم ديوسيرتان آدمي چهره اي را که از همه ويژگي هاي يک آدمي زاده، تنها نفرت و کينه توزي را تا آنسوي باور انساني در خويش مي پرورانند و دگرانديشان و ديگرباوران را تنها به جرم ديگر بودن، تا آن سوي زندگاني زميني نيز دنبال مي کنند. و گورها نيز از تاراج آنان مصمون نمي ماند. آيا کورش افسانه است. آيا کورش به تاريخ پيوسته است. يا اينکه کوروش در رنجي که مي کشيم هنوز در رنج است و در ما زنده است. آقاي مهاجراني آيا اين رنج را نيز مي شناسيد. به ياد داشته باشيم که آرامگاه او تنها جايگاه گرامي براي نياکان ما نبوده است که اينگونه به نيرنگ نگاهتخت سليمان داشته شد. آتشکده آذرگشنسب، بزرگترين نيايشگاه ايرانيان پيش از اسلام، که من در کنار ويرانه هاي آن چشم به جهان گشوده ام. و هر گاه، چه در خيال و چه در کنار، بر آوارهاي آن ديده دوخته ام، خود را از همان خردي هزاران ساله يافته ام، نيز تخت سليمان ناميده شد.
اگر بدانيم که حرمت مادر سليمان، در ميان تازيان آن روزگار،تخت سليمان فراتر از تخت او بوده است. به گونه اي که مردان را اجازه ورود به حريم او نبوده است. به راز بزرگي در روان ايرانيان آن روزگار دست خواهيم يافت. آرامگاه کوروش گرامي تر از نيايشگاه بزرگ بوده است. و براي همين است که خواسته و دانسته، نشانه او را با نام گرامي مادر سليمان، در سرزمين فارس به نيرنگ نگاه داشتند، تا يک هزار و چند صد سال پس از آن، باستان شناسان مهر از آن راز بزرگ بردارند.
 

4-     بي پرده بگويم آقاي مهاجراني. نسل من وشما با کوروش ديگري هم سروکار داشته است. نه کوروش سردار و مرزگستر. نه کوروش ناجي. نه کوروش تاريخ که خاک او به نيرنگ نياکان بايد از کين کينورزان ايمن مي ماند تا روزگار ما. نه کوروش افسانه که بايد در درد جانسوز نياکان ما زنده مي ماند و به جان ما مي ريخت و از بيداري هيولايي تاريخي در چهره آيين و ايمان خبر مي داد، که حتي گور کوروش نيز از جور او ايمن نمانده است. کوروشي ديگر و بيگانه با همه کوروش هايي که مي شناختيم. کوروشي که بايد به فرمان خودکامه اي دشمنکام به خواب مي رفت*. در روزگاري که ما بيش از هر گاه به بيداري او نياز داشتيم. به ياد داريد. خودکامه دست نشانده اي که در ميان ايرانيان آبرويي نداشت و مي خواست خود را زير آبروي کوروش پنهان نمايد. و بودند کساني که چند صباحي به دام اين فريب گرفتار آمدند. و هستند کساني که هنوز بر شيپور اين فريب مي دمند، که گويا وجود يک شاه نيکنام در اقصاي دور تاريخ، گواهي است بر حقانيت يوغ پادشاهي در روزگار ما. اين راست است که ما براي برانداختن بيداد شاه پرچم کاوه را فراتر از نام کوروش برمي افراشتيم. و اين نيز راست است که شيوه پادشاهي کشورداري ايرانيان، در خجسته روز 22 بهمن ماه سال 1357 به خواست و به دست مردم ايران، زير آتش و گلوله  به تاريخ پيوست. ايرانياني که براي نمايش دوري از شاه حتي شاپرک ها را نيز از پر پرواز خيال خويش مي کاستند تا مبادا دستاويز شاهدوستان مردم ستيز قرار گيرد. آن روزها گذشت. نام کوروش ديگر پرده اي دروغين براي پوشاندن جور شاه نيست. و شاه نيز ديگر جز واژه اي در کتاب هاي تاريخ ما نمي تواند باشد.  ايرانيان، امزوز و فردا و در فرداهاي دور هم کوروش را بدون هيچگونه واهمه اي از جور و جفاي تاجداران، نياي خويش خواهند يافت، آنگونه که هست. و براي همين است، من که عمري را زير پرچم کاوه به رزم آژيدهاک شتافته ام، در آن سوي مرزهاي سياست که ما را هنوز که هنوز است از هم جدا مي دارد. با درود به کوروش، به پاس خدمتي که به او کرديد، به شما سلام مي کنم.

30 دي 1381

--------------

* آخرين پادشاه ايران در يکي از سخنراني هاي خود گفت: کوروش آسوده به خواب که ما بيداريم.

 
     
 

خانه  |  بايگانی  |  ديدگاه شما  |  روزانه نامه

 

© 2002-2003 dowdani.net
all rights reserved