کنسرت پرشکوه ميراث تاريخي
دوستان مي فرمايند «...
اجازه بدهيد اين
صلحدوست هم در گفتگوهاي روشنگرانه شما شرکت بکند. با اطمينان به
اينکه اين انساندوست به هنگام خواري صدام و ماننده هاي او قطره اشکي
نخواهد ريخت. با اين تاکيد که در همين گفتگو هم از شيوه مسالمت آميز
و متمدنانه اي که تحريک آميز نباشد دفاع مي کنم.
1-
براي روشنگري
و معاصر و متمدن بودن نيازي نيست ميراث تاريخي خود را دستکاري و يا
ديگرگون بکنيم. بلکه بکوشيم آن را بشناسيم. نگاه انتقادي تاريخي
داشته باشم. باين معني که پديده ها را در جايگاه تاريخي و زماني و
جغرافي خود آنها ببينيم. آنها را از موقعيت هاي تاريخي و زماني و
مکاني خود بيگانه نکنيم. و بار خود را به دوش پيشينيان خويش نگذاريم.
مسووليت خود را در پاسخگويي به پرسش هاي زمانه خويش به رسميت
بشناسيم. و با اين خيال نسازيم که نياکان ما پاسخ پرسش هاي امروز ما
را داده اند. آنها شرف و اعتبار تاريخي خود را از آنجا کسب کردند که
به نيازهاي زمانه خود پاسخ گفتند. پاسخ هاي آنها را در رابطه با
نيازهاي زمانه خودشان بسنجيم. نگاه تاريخي و بدون پيش داوري به
پيشينيان خود داشته باشيم.
2-
فردوسي نياي
بزرگوار خود، و ميراث «چو ايران نباشد تن من مباد - بدين بوم و بر
زنده يک تن مباد» را هم با اين نگاه بنگريم. اين ميراث واقعي است.
گوينده آن فردوسي باشد يا ديگري تفاوت چنداني ندارد. اگرچه از ديدگاه
شناسنامه متن، داراي اهميت شاياني است و در حوزه اين دانش شايسته
پژوهش. مهم و شايان توجه اين است که اين ميراث هست. وجود آن را به
رسميت بشناسيم. پس از آن بکوشيم راز ماندگاري تاريخي و پيام آنرا
دريابيم، آنگونه که هست. همين که اين ميراث از دالان زمان گذشته و به
ما رسيده است، نشان مي دهد که نيروي زندگاني و توان ماندن داشته است.
اين را هم به رسميت بشناسيم. پس از آن به کنکاش جايگاه آن در روز و
روزگار خويش بپردازيم. ببينيم آيا در ما هم هنوز زنده است.
3-
چو ايران
نباشد تن من مباد. آرزويي حماسي است، که زندگاني گوينده را بدون وجود
ميهنش –ايران- نمي خواهد. و چون چنين است، هر گاه احساس کند ميهن -که
اينجا همان ايران است- به چنان خطري افتاده است، که ممکن است نابود
شود. با نيروي اين آرزو تن به خطر مي دهد، تا آنجا که از فدا شدن جان
خويش هم هراسي به دل راه ندهد. اما واقعيت اين است که جنبه خطابي و
بازدارندگي هم دارد. خطاب به کسي که هواي نابودي ايران –ميهن- را در
سرداشته باشد. بازدارنده از اين جهت که پيام مي دهد، تا زنده ام چنين
اجازه اي را نخواهم داد. اين تن من مباد، گونه اي از خودکشي
ويا خود را به کشتن دادن، نيست. هشدار مي دهد. انسان در طول تاريخ
جان را عزيزمي داشته است. در ايران ما هم جان، شيرين و خوش بوده است،
و نثار آن والاترين درجه فداکاري به حساب مي آمده است، و هنوز هم
چنين است. اين هشدار بازدارنده، اعلام جنگ به کس و کساني است که هواي
نابودي ايران –ميهن- را در سر داشته است. و چون طرف خطاب هم انسان
بوده است، پس براي او هم جان شيرين خوش بوده است. از اينجاست که «
بدين بوم و بر زنده يک تن مباد » معني پيدا مي کند. از يک سو گوياي
آمادگي جانبازي و فداکاري ديگر هم ميهنان است مانند خود او. اعتماد
به ميهن دوستي و همبستگي ايرانيان - هم ميهنان - است در دفاع از کشور
خويش. و از سوي ديگر بيان حماسي شاعرانه اي است از« دست بردار. خيال
نابودي ايران –ميهن من- را از سر بيرون کن. اگر خيره سري کني کشته
خواهي شد.» زنده يک تن مباد، آن کس و کساني را هم در بر مي گيرد که
خيال نابودي را در سر داشته اند. اينگونه گفتگو اگرچه بگونه اي باور
نکردني خشن و زمخت است. اما با روح زمان و زمانه خود سازگار است.
زمان و زمانه اي که حريف به دروازه رسيده است. زمان و زمانه جنگ براي
دفاع از ايران - ميهن. خشونت مطلق. زماني که انسان براي حفظ جان
شيرين خود، در گرفتن جان شيرين ديگري پيشدستي مي کند. براي پرهيز از
اين خشونت در ادبيات و حماسه، بايد زمينه آن يعني جنگ را از ميان
برداشت، نه آمادگي رواني ميهندوستان براي دفاع از خود و ميهنشان را
به روز حادثه.
4-
انسان متمدن
امروزي، ويژگي هاي انساني را که شايسته خود مي داند، به رقيب خويش هم
نسبت مي دهد. تا فضاي برابر حقوقي انسان ها را فراهم کرده باشد. اين
برابر حقوقي در گفتگو هاي اجتماعي بسيار مهم و سازنده است. کسي
که دانسته و آگاهانه آنرا رعايت نميکند، و زخم زبان زدن و کاستن از
ويژگي هاي انساني طرف گفتگو را پيشه خود مي سازد، شايسته گفتگوي
متمدنانه امروزين نيست. ميهندوست راستين امروزي، ميهن دوستي ديگران
را به رسميت مي شناسد و به ديده احترام به آن مي نگرد. براي همين است
که در گفتگوهاي اجتماعي ضروري است که از تحريک در اين زمينه ها پرهيز
شود. براي من که نخستين لحظه هاي آغاز جنگ را در ميهن خويش از سر
گذرانده و آزادي خرمشهر را به پايکوبي در خيابان ها پرداخته ام، اين
ميراث هيچ مزاحمتي نداشته است. هر کسي در هر جايي مي تواند نام ميهن
خويش را در اين بيت بگذارد و به آواز بلند بخواند. مزاحم من نيست.
5-
اينجا همه
سخن از –ايران- ميهن است. نه از فرمانروا، شاه و يا رييس. همواره
کساني بوده اند که چنين ماليخوليايي در سر داشته اند که گويا خود
آنها معادل يک به يک با ميهن هستند. اين ماليخوليايي ها صد البته به
روز حادثه به تنها چيزي که نمي انديشند ميهن است و فداکاري. فرار به
روز حادثه، همواره فرجام اين ماليخوليا بوده است. نيازي نيست ما
انسانهاي ميهندوست و فداکار را با سنجه اين ماليخوليايي ها بسنچيم و
براي فرار از آنها در ميراث تاريخي خويش دستکاري کنيم.
6-
ميراث تاريخي
خود را در کليت آن ببينيم. اندام هاي آنرا يکه و تنها و جدا از پيکره
تناور آن به نقد و سنجش ننشينيم. همزيستي تاريخي خوشايند و خوش نشين
« چو ايران نباشد تن من مباد» را با« بني آدم اعضاي يک پيکرند» در يک
چشم انداز بنگريم. نهراسيم از اينکه امروزه کساني پيدا مي شوند و
کودکانه براي فرار از دام شيخ هايي که شحنگي پيشه کرده و واژه آفرينش
را آلوده اند، از تکرار «که در آفرينش ز يک گوهرند» سر باز مي زنند.
تا موسيقي پرشکوه انساني ميراث تاريخي خود را به گوش جان بشنويم. تا
راز ماندگاري و سرزندگي پيرانه سري را که ايران و ايراني است دريافته
و پاس داريم. هم امروز و هم به روز حادثه.
25 اسفند 1381
* از نوشته هاي نويسنده و روزنامه نگار
ارجمند آقاي مرتضي نگاهي برداشته شده است.
|