هوشنگ دودانی

 

 

خانه    بايگانی    ديدگاه شما    روزانه    نامه 

دموکراسي بيشتر و جمهوری بيشتر     *     ما صلح می خواهيم، هم اکنون و همين امروز

 

 

 روزانه

چرا جا برای نکته های شما ندارم؟

 
زندگي به سازيم
 

خلق الساعه وجود ندارد. هيچ چيز به يک باره پديد نمي آيد. کسي که آرزوی ساختن در سر دارد، نخست بايد به بيند پيشينيان چه ساخته اند.

تاريخ و گذشته، گذشته است همان اندازه که کنکاش چرايي آن ضروری است، کوشش برای تغيير و يا راست و درست کردن آن بيهوده است.

ساختن زندگي امروز و گذاشتن بنای آينده به دست خويش، با وجود خودکامگان دشوار و فرار به گذشته آسان ترين کارهاست. خودکامگان شيفته سرگرم کردن آدم ها با گذشته اند. اين از ويژگي های جامعه شکست خورده  و يا ديکتاتورزده است که گذشته گرايي را رواج مي دهد، و در هر جايي آدم ها را با گذشته سرگرم مي کند. در اين ميان روشنفکراني هم يافت مي شوند، که بزرگترين هنرشان راست کردن کار گذشتگان است، نه امروزی ها و نه گذاشتن پايه ای برای آيندگان. در فلان سال گذشته نبايد فلان مي شد بزرگترين سرگرمي آن هاست. مرده ها بهترين هم صحبت آن هايند. مرده ها زبان ندارند. مرده ها نمي توانند از خود دفاع کنند. مرده ها مرده اند و اينگونه روشنفکران هم مرده بازند.

ما بهتر است کار مرده ها را به مردگان واگذاريم و به زندگان به پردازيم. يعني سخت ترين کارها را برگزينيم. به زندگان به پردازيم، تا زندگي به سازيم. به انسان هايي به پردازيم که زنده اند و سرگرم زندگي، گرامي ترين داشته انسان.

به آنهايي به پردازيم که سخن مي گويند، از خود دفاع مي کنند. و دليلي وجود ندارد که از ما بالاتر باشند. و هيچ دليلي برای کمتر بودنشان نيست. برای همين است که پرداختن به آنها دشوار است.

تاريخ برای شناخت گذشته و برای تخمين داشته هاست، نه برای تغيير گذشته و يا داوری کار گذشتگان از جايگاه امروز و يا فردا.

پرسش اين است 1- چه داريم. 2- بهتر است چه چيزی بر آن بيفزاييم.

در جامعه ما آدم ها را هر روز به گونه ای به خودی و ناخودی تقسيم مي کنند. اين نوع تقسيمبندی تخمه فاشيسم بوده است، در هر جا که بوده است. انسان ها تنها به خاطر انسان بودنشان از حقوقي برخوردارند. همه انسان ها انسانند، و در انسان بودنشان با هم برابرند. پس همه در آن حقوق با هم برابرند.  

 فاشيسم چيست و سرانجام آن چگونه است. نيازی به راه دور رفتن نيست، عراق و سرنوشت آن پيش روی ماست. در يک کلام ضد انسان است. نگذاريم انسانيتمان ربوده شود. بدون آن هيچ هيچ هستيم. از اين سختتر ولي ضروری تر در جامعه ما وجود ندارد. با تقسيم انسان ها به قصد پايمال کردن حقوق عده ای از آن ها، هر جا که هستيم به مقابله برخيزيم. هيچ چيز نبايد دستاويزی برای پايمال شدن حقوق انسان و يا گروهي از انسان ها باشد. فاشيسم انسان ها را تقسيم مي کند. به دسته ای از آن ها برتری مي دهد، تا حقوق دسته های ديگر را پايمال کنند. با حذف هر دسته ای تقسيم دوباره آغاز مي شود، تا اينکه هسته جنايتکاری باقي مي ماند که تنها کارش دفاع از خود است. و انسان ها برای نجات زندگي، چاره ای جز حذف او نخواهند داشت.

 
 

29 فروردين 1382

 
 

راز بزرگ دلدادگي

نام کوراوغلو را شنيده ايد، از رزم ها و دلاوری ها و دلدادگي هايش چيزی به ياد داريد؟

زندگي و بزم و رزم های کوراوغلو در منطقه ترک زبان کره خاکي ما بر زبان ها جاری است به زبان ترکي. روح و روان اين مردمان با زيبايي های طبيعت محيط زندگاني آنها آميخته، عشق و آرزوهايشان به زيور حماسه آراسته و با ساز همراهي مي شود. کور اوغلو خود رستمي است که پرورده زال نيست. پدری زحمتکش داشته است که به جوری گرفتار مي آيد. پسر به قصد انتقام عصيان مي کند و عصيان او به مبارزه ای حماسي عليه همه جور و ستم زمانه فرا مي رويد. مردم مبارزه اش را مي پسندند، در زمان او ياريش مي دهند. و پس از آن هم آرزوها و اميدهای خود را به زندگاني او گره مي زنند. نسل پس از نسل. تا روزگار ما. رستمي است. با تفاوت های بسيار با رستم. زمان پيدايشش و موضوع مبارزه اش با رستم متفاوت است. ساز مي زند. ترانه مي خواند. مي رقصد. دلداده ای دارد نگار نام. که به راستي دلبسته اوست. همه جا با او هست. و اين دلدادگي و دلبری گويي سپر بلای اوست و او را از افتادن به بسياری از چاه هايي که به راه آدمي است باز مي دارد. فراموش نکنيم رستم زمانه خويش است. با همه دلاوری ها و جنگ آوری های او. و سرکرده بسياری از عصيانگران زمانه، که به خواست و اراده خود او را به سرگردگي برگزيده اند. کوراوغلو هم در بزم و رزم ها نشان داده است، که شايسته سرکردگي آنهاست. مگر يک جا.

کور اوغلو هم مانند رستم زندگي اش بي اسب نمي گذرد. دو اسب دارد با نام های قيرآت و دورآت. قيرآت از دورآت پيش او عزيزتر است. داستان دراز است و کوتاه سخن اينکه دشمنانش دسيسه مي چينند و دورآت با بي توجهي کوراوغلو به دسيسه دشمنان، دزديده مي شود. سرافکندگي برای کوراوغلو هم پيش نگار هم در ميان ياران.

کوراوغلو سوار بر قيرآت برای پس گرفتن دورآت مي رود. در غفلتي ديگر قيرآت را مي ربايند و دورآت را به جايش مي گذارند. کوراوغلو با سرافکندگي باز مي گردد. کوراوغلو خود در چه حالي است، بماند. در ميان لشکريان چه مي گذرد و پاي نگار هم به ميان کشيده مي شود و چه بر سر کوراوغلو مي آيد، يکي داستان است پر آب چشم. و کسي که تمام حماسه را با دلاوری ها و عاشقانه هايش شنيده باشد. و با شور و عشق های نهفته در آن الفتي داشته باشد، سوز دل بر اشگ مي افزايد و اشگ دگرباره سوزدل را دوچندان مي کند. بخوانيم.

 نجوا در ميان ياران کوراوغلو مي افتد که اين چه کاری است. آفا با نخواندن دست دسيسه گر دورآت را داد، برای پس گرفتن آن رفت و غافل شد، قيرآت را بردند و دست از پا درازتر بازآمد.

کوهستان است و کوراوغلو سربه گريبان، ياران افسرده حال و نگار نگران آن چه مي گذرد.

کوراوغلو که با غفلت هايش به راستي پريشان حال است، تاب نجوای ياران را نمي آورد. زبان به پرخاش مي گشايد که اسب خودم بود، به کسي ربطي ندارد. شماها را هم به زور دور خود گرد نياورده ام. خوش نداريد، راه باز است و جاده دراز.

 کوراوغلوی سرکرده، زبان به پرخاش دوستان و ياران مي گشايد. همرزماني که چه دلاوری ها پا به پای او نکرده اند. داغ نيش کوراوغلو از زخم شمشير دشمنان کاری تر مي آيد و ميل به پراکندگي با نا رضايتي پديد مي ايد. و آن چه گذشت پيش چشمان تيزبين نگار روی مي دهد. نگار چه مي کند. نگار که همراز و همسر کوراوغلو بوده است. و با شکيب و تدبيرش بر دلهای دلاوران راه برده است. روی از کوراوغلوی مسکين بر مي گرداند. نگار و کوراوغلو که قصه دلدادگي شان پا به پای رزم و رقص های کوراوغلو و يارانش سرتاسر حماسه را مي پوشاند، هر دو اهل ساز و آوازند. و بسياری راز و نيازها را به زبان ترانه و ساز به هم مي گويند. کوراوغلو که تاب رويگرداني نگار را ندارد، آواز سر مي دهد: 

اي يار زيبای کوراوغلو
روی گرداندن از که آموختي؟

کوراوغلونون گوزل ياری
کوسمگي کيمنن اورگندين؟

 نگار، انگار نه انگار که شنيده است. همچنان روي گردانده و بي پاسخ بر جای مي ماند. 

ای نگار شهلا چشم من
چرا از من روی برگرداندی
ای که جان شيرين من فدای تو باد
چرا از من روی برگرداندی

آلا گوزلو نگار خانم
اوزون منن نيه دوندو
سنه قوربان شيرين جانيم
اوزون منن نيه دوندو

 نگار که آزرده است و در دلش غوغايي است، نيم نگاهي کرده و با اندوه و درشتي مي گويد: کارت به جايي رسيده است که به يارانت درشتي مي کني و پراکندن آنان را که دل در گرو ستيز با جور زمانه داشته اند، پيشه کرده ای. پس از آن همراه با ساز مي سرايد. 

کسي که سرشت زيبايي ندارد
چه مي داند که زلف زيبا چيست
گنجشک بيابانگرد خاکستری
چه مي داند که گل چه ارزشي دارد

کسي که با خيش و گاوآهن بيگانه بوده باشد
کسي که ناني به سفره نگسترده باشد
کسي که جور نيش زنبور نکشيده باشد
چه ميداند که عسل چيست

شرم کن، کوراوغلوی دلاور، شرم
اي تو که دامنه کوه ها را گرفته ای
سرکرده ای مانند تو
چه مي داند که مردم چيست
 

بنادان گوزل اولميان
تلين قدريني نه بيلير
چولده گزن بوز سرچه لر
گولون قدريني نه بيلير

کل قوشوب کوتان اکميين
نانين سفره يه توکميين
آرينين قهرين چکميين
بالين قدريني نه بيلير

 اوتان قوچ کوراوغلو اوتان
داغلارين دامنين توتان
سنين کيمي باشا چاتان
الين قدريني نه بيلير

 

 نگار! اين تويي که زبان به سرزنش کوراوغلو گشوده ای! کوراوغلو که در بزم و رزم هايش همواره با نگار و ياد او بوده است. کوراوغلو که به عشق نگار سروده و سرمست از مهرباني های او بوده است. به چه حالي خواهد بود با شنيدن اين سخنان از زبان نگار. باور کردني است؟ اين صدای نگار است، پيش چشم همگان؟

مي توانيد بنويسد پس از آن چه روی مي دهد؟

 
 

24 فروردين 1382

 
 

« ايران يک سرزمين باستانی است، خانه يک فرهنگ پر افتخار با ميراثهای غنی دانش و پيشرفت است.
 آينده ايران از سوی مردم ايران تعيين می شود

 اينها اگر چه مانند حرف های ماهاست. ولي رييس جمهور آمريکا پارسال گفته است. خواهش مي کنم بجنبيد، اگر او يادش نبود مبادا مردم فراموش بکنند.

21 فروردين 1382

 
 

تفاوت ايران و عراق

 صدام آويزان شد، آيا سرنگون هم شده اشت.

صدام آويزان شد،
آيا سرنگون هم شده اشت.

مردم ايران کار را تمام مي کنند. آويزان شدني در نار نيست.

مردم ايران کار را تمام مي کنند.
آويزان شدني در کار نيست.

پرسش بزرگ روز اين است. آيا راه ديگری هست. متاسفانه گاهي وقت ها پاسخ پيش ما - مردم - نيست. هر که بامش بيش برفش بيشتر. يا بايد برف ها بموقع پارو شود. و يا ايران عراق نيست. اکنون بايد هر کسي حرفش را روشن و آشکار بزند.

21 فروردين 1382

 
 

از سنگ ناله خيزد

13 aban 1357با شکوه و سربلندی از کاوه وداع کنيم. اگرچه او ديگر زنده نيست، ولي بزرگداشت او مرده پرستي نيست.تحقير زندگان برای تجليل از مردگان، مرده پرستي است. امروز کسي تحقير نخواهد شد. تاريخ همه ملت ها3 aban 1357 سرشار از بزرگان رفته ای است که در شکل دادن هويت آنها نقش داشته اند و به ياد مانده اند و تجليل مي شوند. کاوه با ثبت لحظه های تاريخي درد و رنج و تلاش مردم ما، خود بخشي از حافظه تاريخي مردم ما شد و به تاريخ پيوست. سر فرود آوردن در برابر او ارجگذاری به تلاش و تاريخي است که کاوه راوی آن بود، و نيز روايتگر چيره دست آن تلاش که کاوه بود.

17 فروردين 1382

 

جنگ کاوه ما را هم خورد.

مي خواستم برای اينجا چيزی بنويسم.
خبر آمد که
جنگ کاوه ما را هم خورد. گذاشتم کنار.

بده ...بد بد...kaveh Golestan                            

من اين غمگين سرودت را

هم آواز پرستوهای آه خويش پرواز خواهم داد.

به شهر آواز خواهم داد...

بده ... بد بد ...

خوشا با خود نشستن،
                            نرم نرمک اشکي افشاندن.
 

14 فروردين 1382


دلم هوای تو دارد

 


...
 اينجا که مي شود همه شب ها و روزها
 با ياد لحظه های خوش خود ترانه خواند.
 زيباست،
 دلگشاست،
 خرم است.
 اما
 دلم هوای تو دارد

 

 
 

13 فروردين 1382

 

زيباترين زيبايي ها

کاترين زيتا جونز در آخرين ايام بارداری اش در مراسم اسکار ظاهر شد

به اين عکس خوب دقت کنيد. اگر چه خانم خودش هم زيباست، اما زيباتر از آن حالت و وضعيتش است. بارداريش و حالت ها و حرکت هايش. به نظر من در ميان همه زيبايي هايي که جهان ما را فراگرفته است، سه چيز از همه زيباتر است. يکي زن بارداراست. اگر قبول نداريد، پس از اين وقتي خانم هاي باردار را ديديد، خوب دقت کنيد. با چه آرامشي سخن مي گويند. با چه نازي خرامان راه مي روند. حالت چهره و نگاهشان، و شکوه پنهاني که زايش زندگي نويني را به تماشا مي گذارد. زندگي زيباست. زايش زندگي نوين زيباتر.

 مادر من هم اينجوري مي شد. مجسمه جنبنده و جاندار زيبايي. موقع بارداري شکيبايي اش هم مانند اشتهايش زياد مي شد. البته خودش مي گفت ويار. ولي من هيچگاه نفهميدم اين ويار چيست. با آنکه با شور و اشتياق وياري هايش را تهيه مي کردم. اينکه او شکيباتر مي شد يا ما ها هوايش را داشتيم، نمي دانم. ولي با شناختي که من از خودمان دارم، باورم نمي شود که هوا داشتن و رعايت کردن و اين جور چيزها سرمان مي شد. يک بار باز هم مادرم زيباتر شده بود. آخرهاي پاييز يا زمستان بود. شبي بود و پدرم به بهانه روضه رفته بود شب نشيني. البته راست مي گفتند، يک آخوندي هم مي آمد و چيزهايي مي گفت و مي رفت. پس از آن مي نشستند و چاي بود و گپ بود و سيگار بود و خنده. آن شب ما از پا نمي افتاديم. درست به ياد دارم. مادرم نشسته بود کنار کرسي، تخمه و شبچره را گذاشته بود کنار دستش روي زمين. من آنچنان شور و حالي داشتم که اکنون هم با يادآوريش به هنگام نوشتن، سينه ام از شادي باز مي شود. مي دويدم. مي خنديدم. مي رفتم بالاي کرسي و جست مي زدم و مي پريدم پايين. مادرم مي گفت، نپر، پات مي شکنه. من مي پريدم و با خنده و فرياد پاهايم را نشانش مي دادم و مي گفتم ديدي نشکست. تا اينکه تلخ شد وبا تندي گفت برو پدرت را بيار، ديگه نمي توونم از دست تو، ني ني را هم کشتي. پاي ني ني آمد ميان هوا پس شد. يک کمي ترسيدم. مادرم گفت برو به پدرت بگو ني ني را کشته ام پاشو بيا، فهميدي چي بگي، نري الکي چيز ديگه بگي، نکنه دروغ بگي. همينو مي گي، فهميدي، اگه چيز ديگه بگي، اگه دروغ بگي، من مي دونم و تو. کتم را برداشتم، کفش ها را پوشيدم، و تا پشت اتاقي که پدرم با دوستانش نشسته بود دويدم. نزديک به يک کيلومتر. رفتم پيش پدرم و هماني را گفتم که مادرم فرمان داده بود. پدرم مانند هميشه گفت کار خوبي نکردي. نشستم و چاي گذاشتند جلوم. هر از گاهي يکي سر بسرم مي گذاشت و مي گفت دوباره بيرونت کردند. من هم با کله شقي مي گفتم نه خير، آمدم پدرم را ببرم. و رو مي کردم به پدرم و مي گفتم پاشو بريم. و جواب مي شنيدم، آقا داره حرف مي زنه، تمام که شد مي ريم. تا آخر شب نشستم و آخر شب، دست در دست پدرم به خانه برگشتم.

 اين تنها کوچکترها نيستند که زبان خودشان را دارند. بزرگترها هم گاهي با هم بگونه اي سخن مي گويند که کوچکترها نمي فهمند. هم اکنون هم گويا از آن گاهي هاست. جوانترها را باز هم شور خنده و پريدن گرفته وکاري ندارند به اينکه  در خانه همسايه چه مي گذرد. بزرگترها چرا، خوب مي فهمند. خانه همسايه را به بهانه اينکه دزدي در آنجاست آتش مي زنند. چهار چشمي دزدها را در خانه خود بپاييم، خودمان بيرونشان کنيم. نگذاريم آتش را به اينجا بکشانند. البته اين را هم بگويم که ايرادي در شور خنده و پريدن و سر به هوايي کوچکترها نيست. آنها نبايد هم زودتر از سنشان پير شوند. مشکل با کساني است که بگونه اي سخن مي گويند که گويا بزرگترها ديگر آدم نيستند. نه بابا، مي خواهند عقل ما را بدزدند.

راستي آن دو زيباي زيباترين هاي ديگر چيست. اگر خواستيد مي توانيد بنويسيد برايم.

 

5 فروردين 1382

 

 بنيادگرايي سودجو و ارزش هاي جهان ما

جهان آشکارا در شرايط بغرنجي جاي گرفته است. گروههاي کوچک متعصب يک روز با دستاويز قرار دادن ايمان مردم به جنايت هايي آنسوي باور انساني دست مي يازند. روز ديگر آرمان هاي مردمان تشنه آزادي را بازيچه سودجويي هاي خود کرده و بر طبل جنگ مي کوبند. بي شک بنيادگرايي طالبان و القاعده را که جنايتکارانه و ضد بشري است نمي توان با بنيادگرايي بوش که بوسيله سودجويان خونسرد هدايت مي شود يکي دانست. با آنکه بنيادگرايي جنايتکار و ضد انساني طالبان و القاعده ميدان تاخت و تاز را به بنيادگرايي سودجويانه بوش باز کرده است، اما به درستي مي توان گفت از جنگ تمدن ها و مذهب ها اثري نيست. تمام نمايندگان پر اقتدار مردمان مسيحي، هوشيارانه از بوش و جنگ افروزي هاي او فاصله گرفته اند. به جز مشتي خودکامه به قدرت چسبيده در کشور ما، کسي در بند مسلماني صدام نيست.     

صدام که نمازخواني هايش را براي رقابت با سياستمداران خطبه خوان ما به نمايش مي گذاشت، جنايتکار خون آشامي است که سالهاي سال مردم کشور خويش را به صلابه کشيده است. به خاک همسايگانش تجاوز کرده است. مسوول خونهاي بسياري است که بر زمين ريخته است. مسوول ويراني هاي بسياري است که در طول سالها پديد آورده است. مسوول درد و رنج بسياري است که به مردمان کشور خود و همسايگانش تحميل کرده است. جنايت هاي او آنگونه آشکار و بي شمار است که ما را و همه آنهايي را که دل در گرو حقوق و آزادي هاي انسان ها ست، کوچکترين ترديدي در برکناري هر چه زودتر او نخواهد بود. اما نبايد فراموش کرد که اينها همه، هم امروز روي نداده است . سالها از اين نا بکاري ها گذشته است. آنهايي که امروز به شکار او مي روند، خود اگر هم نه روي کار آمدنش، اما بر سر قدرت ماندنش را ياري داد ه اند. افزارهايش را فراهم کرده اند، و چه بسيار که مشوق او در نابکاري هايش بوده اند. و پرسش بزرگ امروز اين است که رابطه ما با جنگي که بوش به راه انداخته است، چگونه است.

حدس و گمان در باره اينکه صدام از چنان ابزارهاي کشتار جمعي برخوردار بوده است که صلح و امنيت جهان را تهديد مي کرده است، براي آغاز جنگ کافي نيست. تلاش هاي نمايندگان سازمان ملل براي خلع سلاح صدام نشان داد که نه تنها چنين سلاح هايي در کار نبوده است. بلکه آنچه هم داشت به شيوه اي صلح آميز نابود شدني بود. در چند روزه نخست جنگ هم کاربرد چنين جنگ افزارهايي از سوي ارتش گوش به فرمان صدام، گزارش نشده است. حدس و گمان براي فرمان آتش دادن به بزرگترين زرادخانه هاي تاريخ بشر کافي نيست. پيشدستي در جنگ تنها با گمان وجود خطر، براي انسان متمدن امروز پذيرفتني نيست. تمام قانون هايي که تا به امروز  همزيستي صلح آميز ملل زمين را سامان مي داده است، ما را از تن دادن به چنين گردنکشي زورمندانه اي باز مي دارد.

 براي نابودي سلاح هاي کشتار جمعي که به دست خودکامه اي افتاده باشد، نبايد نظام هاي ارزشي و حقوقي  جهان را که به بهاي سنگيني به دست آمده است به بازي گرفت و از اعتبار انداخت. ماهها گفتگو براي خلع سلاح در سازمان ملل و شوراي امنيت آن، گويي فريبي بيش نبوده است. اينجا آشکارا سرنگوني حکومتي و جايگزيني آن به زور جنگ در پيش گرفته شده است، آنهم زماني که نمايندگان سازمان ملل به خلع سلاح به شيوه اي صلح آميز اميدوارتر شده بودند. از دگرگوني جغرافياي سياسي منطقه سخن رانده مي شود، به زور اسلحه و با کنار گذاشتن اراده مردمان آن. ناجي خودخوانده اي ظهور کرده است و به جاي مردمان زمين، نيروهاي آسماني را نمايندگي مي کند به زور سرنيزه.

ماههاست از سلاح هاي کشتار جمعي صدام سخن مي گويند. و خود با بزرگترين زرادخانه تاريخ بشر بر سر مردمان اسير ديکتاتور خون آشام بمب و گلوله مي ريزند. از تناسب قوا خبري نيست. به جاي صدام مردم عراق و هستي آنها به آتش کشيده مي شود. آن هم نه در روزهايي که هزاران نفر در حلبچه با سلاح شيميايي کشته مي شدند، و صدام هم نيرو و هم اراده قوي تهديد کننده اي بود. بلکه ساليان سال پس از آن. و در شرايطي که ساليان سال حتي اجازه و توان پرواز بر بالاي بيش از نيمي از خاک عراق را نداشته است. و اين با تمام دستاوردهاي اخلاقي و قانونمندي هاي ناظر بر زندگي اجتماعي تا به امروزي انسانها مغاير است. و ما تنها مي توانيم و بايد کردار فرمانروايان و فرماندهان را با قاعده و قانون هاي موجود بسنجيم، نه با آن هايي که زير آتش و گلوله وعده پديد آمدنش را مي دهند. صدام تنها خودکامه روي زمين و آخرين آنان نيست. اگر به چنين راه حلي براي زدودن خودکامه ها تن داده شود، بايد بسياري جاها به زير زنجير تانک ها کشيده شود. و اين تنها به نابودي صلح بر روي زمين و ناکامي دموکراسي هاي موجود منجر خواهد شد. که همين امروز هم با پراکندن نفاق ميان نيروهاي دموکرات، به گونه اي نگراني آور آسيب ديده است.

 فرمان جنگ بوش قانوني نيست. او تا آخرين لحظه هاي پيش از دادن فرمان جنگ، در شوراي امنيت سازمان ملل در تلاش دستيابي به اجازه براي حمله به عراق بود. آنگاه که از دستيابي به آن نااميد شد، به جاي احترام به آن جايگاه جهاني، و گردن گذاشتن به اراده آن، قانون شکني پيشه کرد. او آن چنان گستاخي باورنکردني از خود نشان داد که هر نگاه تحليل کننده اي تنها مي تواند بگويد گفتگوهايش در شوراي امنيت سازمان ملل بازيي بيش نبوده است. او با اين کار به اعتبار سازمان ها و تلاش هاي جهاني آسيب زد و تنها به تاييد ياوه سرايي هاي خودکامه هاي ريز و درشت، در باره سازمان هاي جهاني و حقوق بين الملل پرداخت.

 بوش با فرمان جنگ به تلاش هاي جهاني پشت پا زد، و اين اصل را که جنگ واپسين راه حل و ناچارترين چاره کار است با خشونت ناديده گرفت. کنترل و برکناري صدام به شيوه صلح آميزي که شوراي امنيت در پيش گرفته بود امکان پذير بود. اگر قدرت هاي بزرگ و بويژه آمريکا به پشتيباني از ديکتاتورها، به اميد ثباتي که به آن خو گرفته اند پايان داده، و از بدبيني به مبارزه آزاديخواهانه و دادگسترانه مردمان زير يوغ خودکامگان دوري جسته، و به ياري آنها به شتابند، صدام و صدام ها به اين سادگي نمي توانند بر سر کار آيند. و اگر بيايند هم پايدار نخواهند بود. به جاي کوبيدن بر طبل جنگ و خونريزي بايد به ترس از مردم و جنبش آنها پايان داده شود. قدرت هاي بزرگ و بويژه آمريکاي بوش بايد دايره شوم فرار از دست مردم ستمديده و جنبش هاي آنها به دامن خودکامگان، و پس از آن بمباران هستي مردم به اميد رهايي از دست خودکامگان  خود نشانده، به هنگامي که آتش فتنه دامن خودشان را گرفت، پايان دهند. آيا آزمون ايران براي درس آموزي کافي نبود، تا دريابند کسي که باد مي کارد، طوفان درو خواهد کرد.

 آن ماموريت آسماني که سودجويي خونسردانه دستياران و پشتيبانان بوش را پوشش مي دهد، و فرماندهان و سربازان آمريکايي را از شمول قانون هاي موجود بري مي انگارد، و برابر حقوقي انسان ها و ملت ها را به کناري مي نهد. شايد براي آنهايي که به ستايش قدرت خو کرده اند پذيرفتني باشد. اما کوشندگان براي برابر حقوقي ملت ها و انسان ها، و همبستگي آنها در ساختن دنيايي بهتر و آزادانه تر، به آن تن نخواهند داد. همه اين ها با قانون هاي موجود سنجيده خواهد شد. نه با آنچه که کساني در سر دارند بر خاکستر همسايگان ما با سرنيزه بنويسند. قانون هاي بين المللي و سازمان هاي جهاني دستاوردهاي بشريتند، همه  بايد به آن پايبند باشند، و زورمندان تافته جدابافته نيستند.

 مي دانم که ژنرال هاي آمريکايي زرادخانه اي بزرگ و سلاح هاي مرگبار دارند. و مي توانند به پيروزي هاي ارتش خويش به نازند. مي دانم که مردمان آمريکا پس از فاجعه 11 سپتامبر دو سال پيش داغدارند. مي دانم جنايت بنيادگرايان ضد انسان براي بنيادگرايان سودجو نعمتي آسماني فراهم آورده است. در کشور ما نيز چنين شد. اما اين را هم مي دانم، سنن دموکراتيک و روح آزاديخواه آمريکاييان، اين سودجويان را مهار خواهد کرد. صلح خواهان جهان در اين کار دستيار آنانند. ميليون ها نفري که با صلح خواهي به خيابان ها مي روند، دوستان ديکتاتورها و ديکتاتوري نيستند. دموکرات هايي هستند که خوب مي دانند دموکراسي با قانون گريزي به دست نيامده است، بلکه ثمره تلاش اجتماعي آگاهانه و خردمندانه و قانونمندانه انسان ها بوده است. به جاي دست روي دست گذاشتن و به شعله هاي آتش و دود اميد بستن، به تلاش آگاهانه روي آورده اند. براي صلح، براي دموکراسي و براي ارجگذاري به حقوق انسانها به هم پيوسته اند. بوش و دستيارانش به يمن قانون که اينگونه خوارش مي شمارند، حکومت هميشگي ندارند. آزاديخواهان را نمي توانند آواره کنند، روزنامه نگاران را نمي توانند به بند بکشند، دادگاههاي فرمايشي نمي توانند برپا دارند، به کنگره نمي توانند فرمان دهند. انتخابات در راه است و شوراي نگهباني در کار نيست و رقيبان دموکرات تر از اويند. گفته هاي بالا را مي توانم اينچنين به پايان به رسانم.

 صدام بازيچه اي بيش نبود. چه آنروزها که کشور ما را به آتش مي کشيد، و چه اينروزها که کاخ هايش به آتش کشيده مي شود. بوش شکست خورد. او ارزش هاي جامعه و جهان خود را به بازي گرفت. همان هايي را که مدعي است بر روي گور صدام بر پا خواهد کرد. حقوق انسان ها و دموکراسي هرگز از لوله تفنگ بيرون نيامده است. ولي دل قوي داريد. جهان و جهانيان تا به امروز هرگز اينگونه و اين چنين آگاهانه و مصمم به ارزش هاي خود پايبندي نشان نداده بوده اند.

 

3 فروردين 1382

 

جنگ و خبر

و اما جنگ اين دنبالچه نفرين شده سياست، منطق و قانون خود را دارد. در جنگ اطلاعات و خبر هم افزار جنگ مي شود. نه تنها فرماندهان گزارش خودخواسته مي دهند، بلکه بدون اينکه از ارزش گزارش هاي خبرنگاران جنگي کاسته شود، آنها نيز بوسيله فرماندهان جبهه ها محدود مي شوند. خوش است که دنيا در دست جنگجويان و ستايندگان آنها نيست. ديگراني هم هستند و خبر مي دهند.
ميليون ها نفري که امروز بار ديگر با صلح خواهي به خيابان ها رفتند، دوستان ديکتاتورها و ديکتاتوري نيستند. دموکرات هايي هستند که خوب مي دانند دموکراسي از لوله تفنگ بيرون نيامده است، بلکه ثمره تلاش اجتماعي آگاهانه و خردمندانه انسان ها بوده است. به جاي دست روي دست گذاشتن و به شعله هاي آتش و دود اميد بستن، به تلاش آگاهانه روي آورده اند. براي صلح و دموکراسي و حقوق انسانها به هم پيوسته اند.
پيچيدگي اوضاع بر هيچ کس پوشيده نمانده است. هيچ کس نمي تواند فرمان « نينديشيد » صادر کند. تلاش براي انديشيدن و فهم آنچه که در جهان و در کنار کشور ما مي گذرد، حق ماست. اختلاف ديدگاه و تحليل در چنين شرايطي پيش مي آيد. به حقوق اساسي خود و ديگران پايبند بمانيم. دموکراسي را پاس داريم.
گفتگوي با احترام، اما صريح بهترين ابزار دموکراسي به هنگام اختلاف است، و درک درست اختلاف آغاز راه نزديکي انسانهاي دموکرات. کوشش شرافتمندانه براي روشني بخشيدن به اختلاف، در خدمت همبستگي انسانها براي دنيايي انساني تر است. سرنوشت فرمانروايان عراق هر چه باشد، نبايد به گوه اي ميان دموکرات هاي ايراندوست تبديل شود.
دنيا ميان خودکامگان و جنگ سالاران تقسيم نشده است. و ما مجبور به انتخاب ميان آن دو نيستيم. سربازان براي دفاع از خانه و کاشانه ما پرورده مي شوند، نه براي ويران کردن کاشانه ديگران. سربازان بايد به پادگان ها برگردانده شوند. و دست حمايت زورمندان از پشت خودکامگان بر داشته شود.

 

2 فروردين 1382

 

دموکراسي از لوله تفنگ بيرون نمي آيد

صدام بازيچه اي بيش نبود. چه آنروزها که کشور ما را به آتش مي کشيد، و چه اينروزها که کاخ هايش به آتش کشيده مي شود. بوش شکست خورد. او ارزش هاي جامعه و جهان خود را به بازي گرفت. همان هايي را که مدعي است بر روي گور صدام بر پا خواهد کرد. حقوق انسان ها و دموکراسي هرگز از لوله تفنگ بيرون نيامده است. ولي دل قوي داريد. جهان و جهانيان تا به امروز هرگز اينگونه و اين چنين آگاهانه و مصمم به ارزش هاي خود پايبندي نشان نداده بوده اند.

 

1 فروردين 1382

 

کنسرت پرشکوه ميراث تاريخي

دوستان مي فرمايند «...«چو ايران نباشد تن من مباد - بدين بوم و بر زنده يک تن مباد! » براي زمان ما خوب نيست...» مي گو يند « که اين بيت به اين شکل اش مال فردوسي نيست...»  مي نويسند «...اما بيت احتمالا مجعول به اين معناست که مثلا صدام حسين به هنگام سقوط عراق تمام مردم عراق را قتل عام کند! چرا که :.. بدين بوم و بر زنده يک تن مباد»...*

اجازه بدهيد اين صلحدوست هم در گفتگوهاي روشنگرانه شما شرکت بکند. با اطمينان به اينکه اين انساندوست به هنگام خواري صدام و ماننده هاي او قطره اشکي نخواهد ريخت. با اين تاکيد که در همين گفتگو هم از شيوه مسالمت آميز و متمدنانه اي که تحريک آميز نباشد دفاع مي کنم.

1-      براي روشنگري و معاصر و متمدن بودن نيازي نيست ميراث تاريخي خود را دستکاري و يا ديگرگون بکنيم. بلکه بکوشيم آن را بشناسيم. نگاه انتقادي تاريخي داشته باشم. باين معني که پديده ها را در جايگاه تاريخي و زماني و  جغرافي خود آنها ببينيم. آنها را از موقعيت هاي تاريخي و زماني و مکاني خود بيگانه نکنيم. و بار خود را به دوش پيشينيان خويش نگذاريم. مسووليت خود را در پاسخگويي به پرسش هاي زمانه خويش به رسميت بشناسيم. و با اين خيال نسازيم که نياکان ما پاسخ پرسش هاي امروز ما را داده اند. آنها شرف و اعتبار تاريخي خود را از آنجا کسب کردند که به نيازهاي زمانه خود پاسخ گفتند. پاسخ هاي آنها را در رابطه با نيازهاي زمانه خودشان بسنجيم. نگاه تاريخي و بدون پيش داوري به پيشينيان خود داشته باشيم.فردوسي

2-      فردوسي نياي بزرگوار خود، و ميراث «چو ايران نباشد تن من مباد - بدين بوم و بر زنده يک تن مباد» را هم با اين نگاه بنگريم. اين ميراث واقعي است. گوينده آن فردوسي باشد يا ديگري تفاوت چنداني ندارد. اگرچه از ديدگاه شناسنامه متن، داراي اهميت شاياني است و در حوزه اين دانش شايسته پژوهش. مهم و شايان توجه اين است که اين ميراث هست. وجود آن را به رسميت بشناسيم. پس از آن بکوشيم راز ماندگاري تاريخي و پيام آنرا دريابيم، آنگونه که هست. همين که اين ميراث از دالان زمان گذشته و به ما رسيده است، نشان مي دهد که نيروي زندگاني و توان ماندن داشته است. اين را هم به رسميت بشناسيم. پس از آن به کنکاش جايگاه آن در روز و روزگار خويش بپردازيم. ببينيم آيا در ما هم هنوز زنده است.

3-      چو ايران نباشد تن من مباد. آرزويي حماسي است، که زندگاني گوينده را بدون وجود ميهنش –ايران- نمي خواهد. و چون چنين است، هر گاه احساس کند ميهن -که اينجا همان ايران است- به چنان خطري افتاده است، که ممکن است نابود شود. با نيروي اين آرزو تن به خطر مي دهد، تا آنجا که از فدا شدن جان خويش هم هراسي به دل راه ندهد. اما واقعيت اين است که جنبه خطابي و بازدارندگي هم دارد. خطاب به کسي که هواي نابودي ايران –ميهن- را در سرداشته باشد. بازدارنده از اين جهت که پيام مي دهد، تا زنده ام چنين اجازه اي را نخواهم داد. اين تن من مباد، گونه اي از  خودکشي ويا خود را به کشتن دادن، نيست. هشدار مي دهد. انسان در طول تاريخ جان را عزيزمي داشته است. در ايران ما هم جان، شيرين و خوش بوده است، و نثار آن والاترين درجه فداکاري به حساب مي آمده است، و هنوز هم چنين است. اين هشدار بازدارنده، اعلام جنگ به کس و کساني است که هواي نابودي ايران –ميهن- را در سر داشته است. و چون طرف خطاب هم انسان بوده است، پس براي او هم جان شيرين خوش بوده است. از اينجاست که « بدين بوم و بر زنده يک تن مباد » معني پيدا مي کند. از يک سو گوياي آمادگي جانبازي و فداکاري ديگر هم ميهنان است مانند خود او. اعتماد به ميهن دوستي و همبستگي ايرانيان - هم ميهنان - است در دفاع از کشور خويش. و از سوي ديگر بيان حماسي شاعرانه اي است از« دست بردار. خيال نابودي ايران –ميهن من- را از سر بيرون کن. اگر خيره سري کني کشته خواهي شد.» زنده يک تن مباد، آن کس و کساني را هم در بر مي گيرد که خيال نابودي را در سر داشته اند. اينگونه گفتگو اگرچه بگونه اي باور نکردني خشن و زمخت است. اما با روح زمان و زمانه خود سازگار است. زمان و زمانه اي که حريف به دروازه رسيده است. زمان و زمانه جنگ براي دفاع از ايران - ميهن. خشونت مطلق. زماني که انسان براي حفظ جان شيرين خود، در گرفتن جان شيرين ديگري پيشدستي مي کند. براي پرهيز از اين خشونت در ادبيات و حماسه، بايد زمينه آن يعني جنگ را از ميان برداشت، نه آمادگي رواني ميهندوستان براي دفاع از خود و ميهنشان را به روز حادثه.

4-      انسان متمدن امروزي، ويژگي هاي انساني را که شايسته خود مي داند، به رقيب خويش هم نسبت مي دهد. تا فضاي برابر حقوقي انسان ها را فراهم کرده باشد. اين برابر حقوقي در گفتگو هاي اجتماعي بسيار مهم و سازنده است.  کسي که دانسته و آگاهانه آنرا رعايت نميکند، و زخم زبان زدن و کاستن از ويژگي هاي انساني طرف گفتگو را پيشه خود مي سازد، شايسته گفتگوي متمدنانه امروزين نيست. ميهندوست راستين امروزي، ميهن دوستي ديگران را به رسميت مي شناسد و به ديده احترام به آن مي نگرد. براي همين است که در گفتگوهاي اجتماعي ضروري است که از تحريک در اين زمينه ها پرهيز شود. براي من که نخستين لحظه هاي آغاز جنگ را در ميهن خويش از سر گذرانده و آزادي خرمشهر را به پايکوبي در خيابان ها پرداخته ام، اين ميراث هيچ مزاحمتي نداشته است. هر کسي در هر جايي مي تواند نام ميهن خويش را در اين بيت بگذارد و به آواز بلند بخواند. مزاحم من نيست.ايران

5-      اينجا همه سخن از –ايران- ميهن است. نه از فرمانروا، شاه و يا رييس. همواره کساني بوده اند که چنين ماليخوليايي در سر داشته اند که گويا خود آنها معادل يک به يک با ميهن هستند. اين ماليخوليايي ها صد البته به روز حادثه به تنها چيزي که نمي انديشند ميهن است و فداکاري. فرار به روز حادثه، همواره فرجام اين ماليخوليا بوده است. نيازي نيست ما انسانهاي ميهندوست و فداکار را با سنجه اين ماليخوليايي ها بسنچيم و براي فرار از آنها در ميراث تاريخي خويش دستکاري کنيم.

6-      ميراث تاريخي خود را در کليت آن ببينيم. اندام هاي آنرا يکه و تنها و جدا از پيکره تناور آن به نقد و سنجش ننشينيم. همزيستي تاريخي خوشايند و خوش نشين « چو ايران نباشد تن من مباد» را با« بني آدم اعضاي يک پيکرند» در يک چشم انداز بنگريم. نهراسيم از اينکه امروزه کساني پيدا مي شوند و کودکانه براي فرار از دام شيخ هايي که شحنگي پيشه کرده و واژه آفرينش را آلوده اند، از تکرار «که در آفرينش ز يک گوهرند» سر باز مي زنند. تا موسيقي پرشکوه انساني ميراث تاريخي خود را به گوش جان بشنويم. تا راز ماندگاري و سرزندگي پيرانه سري را که ايران و ايراني است دريافته و پاس داريم. هم امروز و هم به روز حادثه.
 

* از نوشته هاي نويسنده و روزنامه نگار ارجمند آقاي مرتضي نگاهي برداشته شده است.

 

25 اسفند 1381

 
     
 

خانه  |  بايگانی  |  ديدگاه شما  |  روزانه  نامه

 

© 2002-2003 dowdani.net
all rights reserved