زيباترين زيبايي ها

به اين عکس خوب دقت کنيد.
اگر چه خانم خودش هم زيباست، اما زيباتر از آن حالت و وضعيتش است.
بارداريش و حالت ها و حرکت هايش. به نظر من در ميان همه زيبايي هايي که
جهان ما را فراگرفته است، سه چيز از همه زيباتر است. يکي زن بارداراست.
اگر قبول نداريد، پس از اين وقتي خانم هاي باردار را ديديد، خوب دقت
کنيد. با چه آرامشي سخن مي گويند. با چه نازي خرامان راه مي روند. حالت
چهره و نگاهشان، و شکوه پنهاني که زايش زندگي نويني را به تماشا مي
گذارد. زندگي زيباست. زايش زندگي نوين زيباتر.
مادر من هم اينجوري مي شد.
مجسمه جنبنده و جاندار زيبايي. موقع بارداري شکيبايي اش هم مانند اشتهايش
زياد مي شد. البته خودش مي گفت ويار. ولي من هيچگاه نفهميدم اين ويار
چيست. با آنکه با شور و اشتياق وياري هايش را تهيه مي کردم. اينکه او
شکيباتر مي شد يا ما ها هوايش را داشتيم، نمي دانم. ولي با شناختي که من
از خودمان دارم، باورم نمي شود که هوا داشتن و رعايت کردن و اين جور
چيزها سرمان مي شد. يک بار باز هم مادرم زيباتر شده بود. آخرهاي پاييز يا
زمستان بود. شبي بود و پدرم به بهانه روضه رفته بود شب نشيني. البته راست
مي گفتند، يک آخوندي هم مي آمد و چيزهايي مي گفت و مي رفت. پس از آن مي
نشستند و چاي بود و گپ بود و سيگار بود و خنده. آن شب ما از پا نمي
افتاديم. درست به ياد دارم. مادرم نشسته بود کنار کرسي، تخمه و شبچره را
گذاشته بود کنار دستش روي زمين. من آنچنان شور و حالي داشتم که اکنون هم
با يادآوريش به هنگام نوشتن، سينه ام از شادي باز مي شود. مي دويدم. مي
خنديدم. مي رفتم بالاي کرسي و جست مي زدم و مي پريدم پايين. مادرم مي
گفت، نپر، پات مي شکنه. من مي پريدم و با خنده و فرياد پاهايم را نشانش
مي دادم و مي گفتم ديدي نشکست. تا اينکه تلخ شد وبا تندي گفت برو پدرت
را
بيار، ديگه نمي توونم از دست تو، ني ني را هم کشتي. پاي ني ني آمد ميان
هوا پس شد. يک کمي ترسيدم. مادرم گفت برو به پدرت بگو ني ني را کشته ام
پاشو بيا، فهميدي چي بگي، نري الکي چيز ديگه بگي، نکنه دروغ بگي. همينو
مي گي، فهميدي، اگه چيز ديگه بگي، اگه دروغ بگي، من مي دونم و تو. کتم را
برداشتم، کفش ها را پوشيدم، و تا پشت اتاقي که پدرم با دوستانش نشسته بود
دويدم. نزديک به يک کيلومتر. رفتم پيش پدرم و هماني را گفتم که مادرم
فرمان داده بود. پدرم مانند هميشه گفت کار خوبي نکردي. نشستم و چاي
گذاشتند جلوم. هر از گاهي يکي سر بسرم مي گذاشت و مي گفت دوباره بيرونت
کردند. من هم با کله شقي مي گفتم نه خير، آمدم پدرم را ببرم. و رو مي
کردم به پدرم و مي گفتم پاشو بريم. و جواب مي شنيدم، آقا داره حرف مي
زنه، تمام که شد مي ريم. تا آخر شب نشستم و آخر شب، دست در دست پدرم به
خانه برگشتم.
اين تنها کوچکترها نيستند
که زبان خودشان را دارند. بزرگترها هم گاهي با هم بگونه اي سخن مي گويند
که کوچکترها نمي فهمند. هم اکنون هم گويا از آن گاهي هاست. جوانترها را
باز هم شور خنده و پريدن گرفته وکاري ندارند به اينکه در خانه همسايه چه
مي گذرد. بزرگترها چرا، خوب مي فهمند. خانه همسايه را به بهانه اينکه
دزدي در آنجاست آتش مي زنند. چهار چشمي دزدها را در خانه خود بپاييم،
خودمان بيرونشان کنيم. نگذاريم آتش را به اينجا بکشانند. البته اين را هم
بگويم که ايرادي در شور خنده و پريدن و سر به هوايي کوچکترها نيست. آنها
نبايد هم زودتر از سنشان پير شوند. مشکل با کساني است که بگونه اي سخن مي
گويند که گويا بزرگترها ديگر آدم نيستند. نه بابا، مي خواهند عقل ما را
بدزدند.
راستي آن دو زيباي زيباترين
هاي ديگر چيست. اگر خواستيد مي توانيد بنويسيد برايم.
5 فروردين 1382
|