هوشنگ دودانی

 

 

خانه    بايگانی    ديدگاه شما    روزانه    نامه 

دموکراسي بيشتر و جمهوری بيشتر     *     ما صلح می خواهيم، هم اکنون و همين امروز

 

 

 روزانه

چرا جا برای نکته های شما ندارم؟

در جستجوی دوست

 روز جمعه، 12 اردىبهشت، 1382 علي آقا در وبلاگ حرف های يک الپر کوشش تحليلي جالبي کرده بود، با تيتر «بياييد هشتاد و هفتي باشيم». در پايان هم نوشته بود: «دوستان امروز و فرداي من، بياييد از امروز هشتاد و هفتي باشيم!». در بخش «پيام های ديگران» همان روزها پيامي برايش گذاشتم با درد و رنج. پيام خود گوياست، با هم بخوانيم:

معلومه که خيلي دوست داريد پسر خوبي بشويد. متاسفانه من امروز نمي توانم دوست شما بشوم. خيلي مرا به بخشيد، من از دوستي خيلي خوشم مي آيد، ولي يک کمي رکم ديگر چکار کنم. به بينيد چي نوشته ايد: «اپوزيسيون جمهوري اسلامي دو دسته اند: يك دسته در سال 57 مانده‌اند و دسته ديگر در سال 67». شما خيلي جسور هستيد و جسارت شما برای من خطرناک است. من هنوز جسارت آن را پيدا نکرده ام، به نام يک ايراني، رو در رو، توی چشمان مادران بگفته شما «اپوزيسيون 67» نگاه کنم. شما با جسارت آنها را در يک خط با 57 ی ها مي نويسيد. تا سال ۸۷ هم خيلي مانده. تا آنوقت شايد شما ياد گرفتيد يک کمي شرم داشته باشيد. و من هم با ديدن شرم شما يک کمي جسارت پيدا کردم. هر گاه توانستيد با شجاعت اخلاقي يک شهروند دلير آن دو را کاملا از هم جدا کنيد و به نام يک ايراني، بار شرم تاريخي آن چه را که در ۶۷ در کشور شد به گردن بگيريد. مرا هم خبر کنيد. پسر، منتظری به خاطر آن از قدرت گذشت و تو هنوز... اما سخنانت خردمندانه است. هنوز ايران به خردمنداني نياز دارد که دل داشته باشند و دل ها را نزديک کنند. خردمند بي دل و يا کم دل نمي تواند بار اين همه بدبختي را بکشد و از ۸۷ يک ۶۷ ديگر نسازد. دل داشته باشيد برای دردها، دل ها را به هم نزديک کنيد.

به خاطر ستم بزرگي که به مادران داغديده اين سرزمين روا مي دارند، و داغ آن ها را  بازيچه بازی های سياسي مي سازند، مي گريم.

به جستجوی تو
بر درگاه کوه مي گريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوی تو
در معبر بادها مي گريم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته پنجره ای
                                    که آسمان ابرآلوده را
قابي کهنه مي گيرد.
.......
....
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
                 تا چند
تا چند
       ورق خواهد خورد؟

جريان باد را پذيرفتن،
و عشق را
که خواهر مرگ است.-
و جاودانگي
              رازش را
                        با تو در ميان نهاد.
پس به هيات گنجي در آمدی:
بايسته و آزانگيز
                   گنجي از آن دست
که تملک خاک را و دياران را
                                  از اين سان
                                               دلپذير کرده است!

نامت سپيده دمي ست که بر پيشاني آسمان مي گذرد
-متبرک باد نام تو!-
و ما همچنان
دوره مي کنيم
شب را و روز را
هنوز را ...

 * شعر از شاملوست با نام مرثيه.

20 ارديبهشت 82

 درخت تناور مطبوعات ايران

 روز جهانی مطبوعات
 بر يک يک شاخه های درخت تناور
مطبوعات ايران مبارک.

چون با هزار رشته تو با جان خاکيان

 پيوند مي کني

 پروا مکن ز رعد

پروا مکن ز برق که برجايي ای درخت.

 

خواندني است، با هم بخوانيم

14 ارديبهشت 82

دموکراسي بيشتر و جمهوری بيشتر

بدون تضمين امنيت حقوقي يک يک شهروندان،
دموکراسي پايدار پديدار نخواهد شد،
نه در ايران و نه در عراق

 شش هفته پس از آغاز جنگ در کشور همسايه ما عراق، رييس جمهور آمريکا بر روی ناو هواپيما بر بازگشته از جنگ، سرنگوني صدام را «پيروزی در جنگ عليه ترور» اعلام کرد که «در 11 سپتامبر 2001 آغاز شد» و کماکان ادامه خواهد يافت. او پايان پيروزمند بخش اصلي عمليات نظامي را در عراق اعلام کرد. پيروزيي که در همان شش هفته پيش هم کسي در آن ترديد نکرد و چون وچرايي پيش او نگذاشت.

 زنده يا مرده صدام در آينده عراق و جهان نقشي نخواهد داشت. اما جهان بدون او ديگر آن جهاني نيست که او بر يکي از ثروتمندترين کشورهايش فرمان مي راند، و فقر مي کاشت و بيچارگي درو مي کرد. هم برای همه آنهايي که سرنوشتشان با اين کشور ثروتمند گره خورده بود و هم برای خويش. اگر اين درست است که جهان پس از جنگ با صدام ديگر آن جهان با صدام نيست، پس بزرگترين وظيفه ما ايرانيان هم شناخت اين جهان بدون صدام است.

 من روی اين شناخت تاکيد مي کنم و علاقمندم به دشواری های آن نيز اشاره کنم. نه برای اينکه چيز نوي پديد آمده است، و تازگي نو همواره با دشواري هايي همراه خواهد بود. آن هم در کشوری که به باور دروني شده حاکمانش، گريز از نو و ستيز با آن فضيلتي است که بالای منبرها جار زده مي شود. به ياد داريم آن لحظه هايي را که آقای امامي کاشاني در عبادت سياسي شده اش، در نماز جمعه تهران، با افتخار بيان مي کرد که چگونه عالمان ديني کشور ما در برابر روشنايي برق علم مخالفت برافراشتند، و چگونه واپسين کسان بودند که برق به خانه های خويش کشيدند. و اين صف آرايي در جهاني که هر آن آبستن چيز نوی است کماکان برجاست و از بد حادثه سرنوشت و آينده کشور به دست اوست.

 دشواری نه از آن جهت که رييس جمهور آمريکا غره به نيروی ويرانگر نظامي خويش، ارزش های جامعه و جهان خويش را به بازی گرفت، به بسياری از دستاوردهای دنيای متمدن خردمند پشت پا زد، و منطق نظامي را تنها به خاطر توان پيروزی داشتن، بر فراز همه خرد انباشته غير نظامي جهان جای داد. طرفه آن که کم خردی در کار دولتمداری را تا به آن جا رساند که آشکارا لحظه آغاز جنگ را هم با گزارش جاسوسان برگزيد. او با اين کار نشان داد که سياست نيرومندترين کشور جهان در چه باريکه ناامني جاری است. و اگر حق هجوم پيشگيرانه هم بر آن افزوده شود، چه تنگنای هولناکي خواهد شد.

 جهان به همت خردمندان انساندوستش پيش از آغاز جنگ اينگونه دشواری ها را دريافنه بود. پس از صدام کار آن ها آسانتر خواهد بود. هم شارلاتان های جنگ افروز و چاچولبازان چکمه بوس ديگر صدام را ندارند که به خردمندان صلحجو حواله دهند، و هم انسان آمريکايي پيروزمند در برابر صدام، بيشتر و بهتر توانايي سازش با زخمهای خويش و پرداختن به نگراني های جهانيان را خواهد داشت. و ايرانياني که مسوولانه به کار جهان مي پردازند، تا در انجام وظيفه ميهني خويش آن را به کار اندازند، در برابر اين دشواری ها همراه و هم خانواده ديگر شهروندان جهانند و دليلي نيست نگران تر از آن ها باشند.

 باری دگرگوني بزرگي در کار جهان پديد مي آيد. سازمان ملل ديگر هماني نخواهد بود که مي شناختيم. و بسياری از قواعد سامان بحش کار جهان با چگونگي بازگشت بزرگترين نيروی موجود در جهان به خانواده ملت ها بازتعريف خواهد شد. با اندوخته های ديروز نمي توانيم پاسخ های امروز و فردا را به يابيم. چيزی که آغاز شده است، در حال شدن است. بايد با آن همراه و همگام بود. آرزوها و آرمان ها نيستند که ديگرگونه مي شوند. واقعيت های ناآشنايي پديد مي آيد. بازسازي نهادها و قاعده های زندگاني جهاني با نوسازی همراه خواهد شد. همه چيز بي اعتبار نشده است. به ياد داريم روزهايي را که با کشانده شدن اسيران آمريکايي به جلو دوربين ها، ژنرال های آمريکايي چگونه به ياد قواعد جهاني افتادند. بازيافت داشته ها با نويافت هايي همراه خواهد بود. در اين نوشته من اگر بخواهم هم توان آن را نخواهم يافت که به کنج و گوشه های اين دگرگوني به پردازم. نه کار يک نفر است و نه کار من. به يک بسيج همگاني برای زير ذره بين بردن واقعيت نو و فهم آن نياز داريم.

 دشواری که من بر آن انگشت مي گذارم ويژه ماست، ايراني ها. خطر آنست که واقعيت نهفته در گفته های رييس جمهور آمريکا را در نيابيم. آنچه را که در 11 سپتامبر آغاز شد، و پس از برکناری صدام هم ادامه مي يابد، به درستي نشناسيم، و جايگاه خود را در اين واقعيت نو، آنگونه که هست باز نيابيم.

 آنچه در 11 سپتامبر آغاز شد و رييس جمهور آمريکا به آن اشاره مي کند، واقعيت هولناک نابودی انسان متمدن امروزی، با افزارهای متمدنانه خود اوست، به دست کساني که جان  انسان را هم همچون افزاردست خويش مي نگرند و همچون افزارهای پيش پا افتاده ديگر به کار مي گيرند. از آنها که من شرم دارم آنها را کس به نامم، ما نيز در کشور خويش داريم مانند  همه جای ديگر، اما در اين جا بر روزی روزانه ما چنگ انداخته اند و سرنوشت کشور را رقم مي زنند.

 طالبان که سرنوشت ملتي نجيب را با کوردلي و تاريک انديشي به سرنوشت القاعده گره زد، در ميهن ما همپالگي هايي دارد که آشکارا رييس جمهور برگزيده مردم را سرزنش مي کردند که چرا به راه طالبان نمي رود. همه ما به ياد داريم آن عتاب آشکار برگزيده مردم را. در صورتي که مي دانيم او اهل اين عتاب ها نيست و اگر بود کار خود و مردم را اينگونه زار نمي کرد. آن عتاب، فشار نيروی منسجم و جاگرفته در ارگانهای حکومتي را نشانه رفته بود. با نابودی طالبان آنها در جايگاههای خود به سايه خزيده اند و با همان پندارها همچون موريانه ها پايه های هستي اين مردم را به نيش مي کشند.

 آن لحظه های شوم فرو ريزی برجهای دوقلو را در نيويورک به ياد مي آورم. خبرنگاری که مي خواست مرا در جريان فاجعه قرار دهد، به ناچار پشت به آن کرده بود و من زودتر از او فروريختن آوارها را مي ديدم و سوگوار جان هاي از دست رفته مي شدم که زير آوار و به آتش مي سوختند. آنچه که مي ديدم با هيچ کدام از آموخته ها و اندوخته های ايراني، انساني و آرماني من سازگار نبود. از هواپيمای مسافری مانند ابزاری برای فروريختن برجها استفاده مي شد. بدون اينکه به جان مسافران و يا ساکنان آن برجها ارزشي گذاشته شود. من هواپيما شوار شده ام. و با کيفي در دست همچون کارشناسي از شهری به شهری رفته ام. با خلق و خوی مسافران و بسياری از کساني که در آن برج ها بودند آشنايي داشته ام. اگر به هر يک از آنها پيشگويانه چنين چيزی گفته مي شد، بر خرد گوينده ترديد مي کردند و به راه خود مي رفتند. وحشيگری که آوار مي شد و فرو مي ريخت، از توان پذيرش آنها افزون تر بود.

 اما من ايراني هستم، در جنگ ايران و عراق و در کردار بسياری از آنهايي که از خيابانها و خانه های ما کشتارگاه سياسي ساخته بودند، چيزی مانند آنچه در نيويورک مي گذشت سراغ داشتم. روزی که ساختمان حزب جمهوری اسلامي را بر سر آدمياني که در آن به گفتگو نشسته بودند فرو ريختند، جنايتکارانه. و به ياد آوردم که چگونه آقای خميني با ناتواني و در ماندگي واقعيت را پنهان کرد و از شمار زير آوار ماندگان کاست، تا به نيروی اسطوره ای شهيدان کربلا آن فاجعه را تاب آورد. از خاطرم گذشت، آن روزی که پروانه در خانه خود دشنه آجين شده بود و من چند ساعتي پس از آن خبرش را شنيده بودم ولي يارای باورش را نداشتم.

 اگر آن هواپيما ها را پيش از برخورد به برج ها به تير مي بستند، من يکي آمادگي نداشتم تيراندازی به هواپيمای مسافری را به پذيرم. اين از من. شما آيا اين پرسش را از خود کرده ايد؟

 پس، از سردرگمي دست اندرکاران دولتي آمريکا هم نبايد شگفت زده مي شدم. اما به خاطر آنچه که بر ما گذشته بود در همه اين سالها، با چشم و گوش خبرها را دنبال مي کردم. به نيويورک ديده دوخته بودم و دل در ايرانم سرگردان بود تا آن لحظه ای که يک بار ديگر برگزيده مردم به نام ايران و ايرانيان از جنايتکاران فاصله گرفت. اگر نام آن ديگر شدن حال را آرامش به توان گذاشت، من پس از آن با گونه ای آرامش به دنبال کردن فاجعه پرداختم. فرق است ميان آدمي که ميان سرافکندگي و سرفرازی سرگردان است، با آنکه با پشتوانه تاريخي بني آدم اعضای يک پيکرند، به محکوم کردن کوردلان سبب ساز آوارهای برج های دوقلو مي پردازد. من ترس آن داشتم که پای ما ايراني ها هم به ماجرا کشيده شود. دولتمردان و سياست سازان کشورم به گونه ای رفتار نکرده بودند که من مانند بسياری از کسان، در بسياری از کشورهای جهان، از اين ترس بری باشم. امروزهم که نگاه مي کنم، ترس من به جا بوده است. يک بار ديگر گزينش تاريخي مردم به دادم رسيد. خاتمي با همه ناتواني هايش زبان مردم ايران شد.

 آيا با برکناری صدام چيزی هم برای هميشه حذف شده است. آنگونه که من مي بينم، آری. ياغيگری به قصد باجگيری در عرصه جهاني. آن چه که صدام با حمله به کويت و يا دادن خونبها به خانواده های نگون بخت اسير آدمکشاني که جان انسان ها را اسلحه خويش مي دانند و با وحشيگری آن را به کار مي برند. اين ديگر تحمل نخواهد شد مانند گذشته. اين کمترين دگرگوني در کار جهان پيش و پس از جنگ با صدام است. و سرنوشت کشور ما هم در همين جا با آينده جهان گره خورده است.

 کشور همسايه ما عراق با همه ويراني های اقتصادی و اجتماعي و فرهنگي و انساني به جا مانده از صدام و جنگ بايد بازسازی و نوسازی گردد. کشور مستقل ما در انزوايي غم انگيز از سه سو با آمريکا همسايه شده است. و در درون از سه سو به بيراهه کشيده مي شود. از سوی آن نيروی طالبان مانند به سايه خزيده پر قدرت. نيروی عراقي که در اين سالهای موش و گربه بازی با صدام در ايران پروار شد، اما شايستگي آن را نيافت که در سرنگوني صدام شرکت جويد. اين نيرو آمادگي همه گونه دسيسه گری را دارد. و نيرويي که همچون صدام انسان ها را تقسيم مي کند. به دسته ای از آن ها برتری مي دهد، تا حقوق دسته های ديگر را پايمال کنند. با حذف هر دسته ای تقسيم دوباره آغاز مي شود، تا اينکه هسته جنايتکاری باقي به ماند که تنها کارش دفاع از خود است. و انسان ها برای نجات زندگي، چاره ای جز حذف او نه خواهند داشت. اين نيرو به راستي در ايران وجود دارد. کار تقسيم ايرانيان را از مرداد 1358 با دقت و وسواس آغاز کرده است، با نشاندن گلوله بر گونه آقای حجاريان، واپسين تقسيمبندی را در دروني ترين حلقه های خود به انجام رسانده است. آيا هنوز جايي برای تقسيم باقي مانده است؟

 خاتمي بر گزيده مردم ايران است. ما نبايد خيال های زيبا را جانشين واقعيت های هولناک بکنيم. خاتمي با بيم موج آمد، و به نيروی مردم از کوره ذوب در ولايت فقيه سر برکشيد و بر اميد هايشان اشگ ريخت. بايد انصاف داشت، او به برخي از آرزوهای خود نيز رسيده است. به همت او روشنفکراني ديني پديدار شدند و به همان سرنوشت روشنفکراني که پرسيدن از آيين و ايمان مردم، و از جمله روشنفکران را حق و وظيفه خود نمي دانند، گرفتار آمدند. او با بيم موج آشناست. هنوز زمان دارد که با اين بيم نو که همسايگي بي واسطه با آمريکا در غرب کشور است، روياروی گردد. او بهتر است اين بار نيز زبان مردم ايران باشد. به پذيرد که کشور آمريکا کشوری بزرگ با مردمان آزاده است. جرج بوش به شيوه ای دموکراتيک از سوی آن مردمان آزاده برگزيده شده است. درس دموکراسي دادن در عراق به آمريکايي ها آب در هاون کوبيدن است. آن ها خود از بنيانگزاران آن چيزی هستند که آقای خاتمي با شعارهايش جوانان را به شوق آورد، و با رای آنها به کاخ رياست جمهوری رفت، و به فرموده خود ايشان هر 9 روز يک بار دسيسه ای  سوار شد تا او را از آنها جدا کند و به خريد و فروش تخم مرغ و بنزين و مانند آن در کاخ رياست جمهوری سرگرم سازد.

 گيرم که همين امروز هر يک عراقي يک رای داشته باشد، آن گونه که آقای خاتمي خواستار شد. بي شک عراق ويرانه تر خواهد شد. آن نيروی پرشمار به کرامت انسان به خاطر انسان بودنش، و برابر حقوقي همه ساکنان ميهن باور ندارد. او نيز به تقسيم انسان ها به بهانه های درست و نادرست، برای پايمال کردن حقوق برخي به دست گروهي باور دارد.

 ايران با دو انقلاب شکوهمند مردمي و دو جنبش بزرگ آزاديخواهانه، که يکي از آنها خاتمي را روی کار آورد، و يک اصلاحات دستوری که بنيادهای اقتصادی و اجتماعي کشور را ديگرگون ساخت، و اين ها همه در کمتر يک سده روی داد، از سوی آقای خاتمي برای دفاع از خود، کشور استبدادزده ناميده مي شود، و جوانان 18 ساله بايستي با بردباری 70 سالگان به انتظار به نشينند. اما به عراق که مي رسد منطق ايشان ديگرگونه مي شود. آيا نبايد خواست که به خاطر ايران دست کم به منطق خود وفادار بماند؟

 نه آقای خاتمي برای ادامه بازی موش و گربه ديگر وقت نيست. صميمانه به شما توصيه مي کنم به اين بازی نپردازيد. در اين زمينه در ايران زمين، رها از قيد و بند و بازيگر ماهر کم نداريم، به شما نياز نيست. آزمون گرانقدر مردم ايران هم نشان داد، بدون تضمين امنيت حقوقي يک يک شهروندان، دموکراسي پايدار پديدار نخواهد شد، نه در ايران و نه در عراق. سخن گفتن از يک نفر يک رای، پيش از برقراری امنيت و تضمين امنيت حقوقي برای شهروندان در عراق، کار تجارت پيشگاني است که نخست شمرده اند و پس آنگاه زبان به سخن گشوده اند. و اين خطر وجود دارد که با دستاوردهای زندگي متمدنانه به جنگ مردمان متمدن بروند. آن چيزی که به عريان ترين شکل در 11 سپتامبر 2001 با برج های دوقلوی نيويورک شد. و با نفرت انگيزترين دستاويز حقوقي با فرمان دادن به قاضي مرتضوی پيش برده شد در کشور ما، پيش چشمان آقای خاتمي. آقای خاتمي هر گز فراموش نکنيد، بدون نظام حقوقي که فرمان دهندگان به مرتضوی عراقي و شخص او را به دادرسي به کشاند، سخن گفتن از يک رای برای يک نفر فريبنده است، ولي فريبي بيش نيست.

 آقای خاتمي کار عراق را به عراقي ها واگذار کنيد. به خاطر آن چه که گذشت و همه مي دانيم کار عراق محکوم به پيروزی است. پيروزی نظامي بر صدام اعلام و از سوی جهانيان پذيرفته شد. عراق پس از صدام بهتر از زمان او خواهد شد، ترديد نکنيد. من هم در باره عراق حکمي صادر نکرده ام. هم آموخته ها و يافته های جهانيان و هم آزمون ايرانيان در دوره رياست جمهوری آقای خاتمي را بروی کاغذ آوردم، تا به رييس جمهور کشور هشدار دهم، وقت تنگ است. تا روزی که اين مجلس و اين رييس جمهور هست، جهان با کشور ما مدارا خواهد کرد. آن ها به گزينش مردم ايران احترام مي گذارند. در اين مدت کوتاه بايد کار کشور به گونه ای پيش رود که آن سه نيروی ياد شده مهار شود. و در يک روند جهان فهم به انزوا کشيده و از قدرت رانده شود. و روزی که آقای خاتمي از کاخ رياست جمهوری مي رود. يا با اعلام شکست قطعي، نمايندگي مردم را به آنها پس به دهد و يا جهانيان گواه دموکراسي بيشتر و جمهوری بيشتر در ايران باشند، بيشتر از آنچه آقای خاتمي را روی کار آورد.

 آقای خاتمي من نخستين بار است که با شما سخن مي گويم. به گمان من ايران در اين سالهايي که شما وزير و رييس بوده ايد، هرگز مانند امروز نيازمند يک يک فرزندانش نبوده است. اما فرق است ميان آنکه با بيم موج مي آيد و آنکه شور عشق در سر، حتي در سياهترين شب ها و تاريک ترين شب ها هم دل سرخ را به دست مي گيرد و راه خويش مي سپارد. در اين دوره کوتاه باقي مانده از رياست جمهوری به تقسيم کار اجتماعي ميان دولتمرد رييس جمهور و رييس کتابخانه فيلسوف تن بدهيد. و کار روشنفکران را هم به آنها واگذاريد. مبادا خيال کنيد شما هم مي توانيد با زبان من با آمريکاييان سخن بگوييد. به پذيريد که جايگاههای اجتماعي گونه گون بارهای ديگرگونه ای به دوش انسان ها مي گذارد. و اين نوشته هم برای توبيخ شما نيست. به احترام رای مردم،

وقتي که شانه هايم
در زير بار حادثه مي خواست بشکند
يک لحظه
از خيال پريشان من گذشت:
« بر شانه های تو...»
 

13 ارديبهشت 82

 شوربختي قهرماني

در پست الکترونيکي من نامه ای بود با جمله ای کوتاه به انگليسي. که مي آورم:

 .Masoud Behnoud is a great writer. But let's not make a hero of him

 اگر درست فهميده باشم نوشته است: مسعود بهنود نويسنده بزرگي است. از او يک قهرمان نسازيم.

نويسنده نامه به بيراهه نرفته است. من نوشته های آقای بهنود و خود ايشان را دوست دارم. پاسخي به نويسنده ارجمند آن نامه فرستادم که در زير مي خوانيد.

 ... جان!

به هيچ وجه گمان نکنيد که من مي فهمم شما چه مي فرماييد. من آنچه را که مي فهمم با آرامش تاييد مي کنم. و شايد هم بارها به دوستان ديگر نوشته باشم «من شما را درک مي کنم».

آنچه شما نوشته ايد نياز به گفتگوی اجتماعي گسترده دارد. در دنيای من، اگر آن را به جستجوی پر زحمت لقمه ناني و جرعه آبي محدود نکنيد، قهرمان به راستي وجود دارد. آن را  به دلخواه و به اختيار نمي سازند. پديد مي آيد، ساخته مي شود، بدون اينکه کسي پيشاپيش طرح آن را ريخته باشد. و آن چه را که اينگونه و بدون نقشه پيش بيني شده، در درازای رازآلود زمانه ساخته مي شود، نمي توان به دلخواه و به اختيار درهم شکست. پس جاودانه مي شود. قهرمان نام مي گيرد.

به من بگوييد کدام قهرمان را چه کسي با طرح و نقشه پيشين ساخت، در ميان اين همه قهرماني که بر سينه فراخ تاريخ پرورش يافته است. به من بگوييد کدام يک را چه کسي توانست در هم شکند و از سلسله قهرمانان به دور اندازد، با تصميم پيشين.

کساني که دانسته و آگاهانه به ساختن قهرمان مي پردازند، و بدتر از آن سودای قهرماني را در سر مي پرورانند، به گمان من در دايره وجود سرگردانند، و به راز و رمزهای زندگي و زيبايي های آن دست نيافته اند. شور بخت تر از آنها کساني هستند که کمر به در هم شکستن يک قهرمان مي بندند. چه کسي مي تواند در حوزه فرهنگي ايران رستم را درهم شکند! چه کسي مي تواند دلي برای ايران و ايراني داشته باشد و بر شوربختي رستم اشگ نريزد، آنگاه که خنجر بر پهلوی سهراب گذاشت!

شما خيال مي کنيد من با همه گريه هايي که بر آن لحظه شوم زندگاني رستم و سهراب ريخته ام، آرزوی قهرمان شدن کسي از کسانم، يا دوستانم و يا بزرگاني را که دوستشان دارم در سر خواهم پرورد! و يا خيال مي کنيد آرزوی آن لحظه ای را که آن زلف دراز کمندی شد و رستم را بالا کشيد، از دل آرزومند همچو مني مي توان بيرون کرد! آن زني را مي گويم که رستم را خواست و به نيروی گيسو از پنجره اتاق خويش بالا کشيد. و پای همه چيزش هم ايستاد. هيچ کس نتوانست آن زن را نابود کند. و تا روزی که دلي آرزومند بر پهنه گيتي باشد او نيز زنده خواهد ماند، با نام عشق.

پس مي بينيد تا آرزويي هست و تا عشقي، انسان ها تنها يک راه دارند تا به شوربختي قهرمان و قهرماني دچار نشوند: برآورده شدن آرزو، دستيابي به معشوق.
ما نمي توانيم برای فرار از شوربختي قهرماني، آرزوهای خود را به بند به کشيم و يا عشق های خود را ناديده بگيريم.

 و چيز ديگری هم هست. با تن سوخته و دست های پريده علي حلبي آبادی بغداد چه خواهيد کرد! مي دانيد من توان ديدن آن عکس او را نداشتم؟ مي دانيد که تنها تصويری گنگ از علي امروز در ذهن من است؟ چون بيش از ثانيه ای نمي توانستم به آن عکس خيره شوم. مي دانيد آن عکس زير يک يک ياخته هايم آتشفشاني مي کارد؟ و در همان يک لحظه تماشا هم يک يک موهای بدنم سيخ سيخ مي شود، و دل و جانم به يک باره به سيخ کشيده مي شود؟ مي دانيد که آن چيز ديگر درد نام دارد؟ و باور کنيد خودم هم نمي دانم آن همه آتشفشان، آن موهای سيخ سيخ شده و آن دل و جان به سيخ کشيده شده چه بر سر من خواهد آورد، اکر کسي نباشد که هنرمندانه به جای من به تماشا به نشيند، خود را ميان من و آن همه درد به نشاند، و به نيروی زندگي بخش هنر، به من توانايي تحمل به دهد و انسانيت به تاراج رفته را دوباره در جان و روان من به کارد.

پس مي بينيد که داستان قهرمان و قهرمان سازی نيست. زبان سپاسگزار من است با خواندن آن مقاله بهنود در باره علي.  به خاطر کوشش هنرمندانه اش در بازگرداندن انسانيت به تاراج رفته من با ديدن آن عکس.

من به بهنود، به شمس، به سينا نياز دارم. به کاوه هم نياز داشتم. و اين نام ها برای ما يعني روزنامه نگار، يعني نويسنده و يعني هنرمند. يعني پاسداران انسانيت ما. پس مي بينيد چرا آنگاه که نيش قهری بر تن يا جان آنها مي نشيند، آن نان و آب به زحمت يافته بر کام من زهر مي شود. زبان مرا نبنديد. نيش قهر را از آنها دور نگهداريد. در کشور کوتوله ها به بند کشيدن گاليور چاره ساز نيست. او را به شهر و ديار خويش، به ميان گاليورها باز گردانيد.

 با دوستي و مهر

 هوشنگ

9 ارديبهشت 82

 

سينا مطلبي را بي قيد و شرط آزاد کنيد

برای درخواست آزادی سريع سينا متن زير را امضا کنيد
 

1 ارديبهشت 82

 

 

فروردين 82

 

     
 

خانه  |  بايگانی  |  ديدگاه شما  |  روزانه  نامه

 

© 2002-2003 dowdani.net
all rights reserved