هوشنگ دودانی

 

 

خانه    بايگانی    ديدگاه شما    روزانه    نامه 

دموکراسي بيشتر و جمهوری بيشتر     *     ما صلح می خواهيم، هم اکنون و همين امروز

 

 

 روزانه

 

امسال هم بهار پر از انتظار رفت

31 خرداد 82

جهاني بیانديشيم، ايراني بسازيم

موضوع نوشته های ما، و يا بهتر بگوييم موضوع کنش اجتماعي ما محلي و منطقه ای است. اگرچه آدمي نمي تواند به آنچه که در کران تا کران زمين در ميان انسان ها مي گذرد بي تفاوت بماند. اما هنوز جهان تقسيم بندی هايي دارد که به تقسيم وظيفه در ميان آدميان انجاميده است. نخستين وظيفه آباداني ايرانيان در برابر کشور خود آنهاست. و اين وظيفه ميهني باز هم تقسيم و تقسيم مي شود. و مي بينيم که جهاني ترين انديشه ها هم در کردار بايد در جايي بوسيله کساني جامه عمل پوشد. و آن جا ديگر محل کار ما و يا جای زندگاني ماست. و ما به هنگام ساختن با دهها عامل تاثيرگذار محلي روياروی هستيم که شرط ساختن و بازسازی پيروزمند، شناخت آنها و سنجش تاثيرشان بر کنش سازنده ماست.

ما نوشته های خود را به زبان فارسي مي نويسيم. فارسي زبان کشوری ماست. زبان ايرانياني که با داشتن زبان های مادری جداگانه، سده ها با اين زبان سروده و نوشته اند. زبان فارسي در ساختار کشوری، در جغرافيای کشور ما و کشورهای همسايه آن محدود مانده است، و به نوشته های ما آرايه ای محلی و منطقه ای مي دهد. زبان زيبای ما يکي از محدودکننده های ماست. دسترسي نداشتن به نوشته های زبان های ديگر، چه مستقيم و چه با ترجمه و برگردان فارسي، شناخت ما و نيروی  انديشه ما را محدود خواهد کرد.

 اما نگاهي گذرا به آمار بازديدکنندگان نوشته های ما مرزهای معيني را نشان نمي دهد. ميليون ها فارسي دان امروزه در سرتاسر جهان پراکنده اند. همه باسواد. وبسياری از آنها کماکان به سرنوشت و سِر زندگاني ايرانيان  در ايران و جهان علاقمند. پس زندگاني جهاني ايرانيان آنها را به داشتن انديشه های جهاني نيازمند مي سازد. امروز نوشته های روزانه ما بوسيله خوانندگان پنج قاره زمين خوانده مي شود، و چه بهتر که در همه جا فهميده شود. امروز بسياری در بيرون مرزهای ايران به زبان فارسي در باره ايران و ايراني، دشواری و نيازها و خواست ها و شادی ها آنها مي نويسند. و پيداست که آنچه در درون مرزهای کشور نوشته مي شود، با شور و شوق خوانندگان برون مرزها رو به رو مي گردد. انقلاب اینفورماتيکی ده های گذشته، زبان محدود ما را هم در دهکده جهانی جای داده است، اگر چه جهاني نشده است.

 پرسش مهم زندگاني امروزه ما اين است که آيا شناخت ما هم به اندازه گسترش نوشته های ما گسترش يافته است؟

 مي گويند انديشه بي کران و بي مرز است. مي توان انسان ها را در چهارچوبه هایي اسير کرد، اما انديشه آنها را نمي توان اسير کرد. انديشه پرواز مي کند و چارچوب ها را در هم مي شکند. انديشه برای خروج از اتاق نياز به پنجره ندارد. ولي انديشه بدون شناخت هم مي تواند پرواز کند. خوشبختانه در اين باره نياز به استدلال درازدامن نيست. پندارهای پوج و گسسته از واقعيت زندگي، در زندگاني گذشته و امروز آدميان بسيار بوده است. ماهيي که در آسمان ها پرواز مي کند. پری زيبايي  که از ميان موج ها خرامان برمي خيزد، همين امروز هم با چشم های بسته، در پندارهای ما مي تواند جای داشته باشد. اما هرگز وجود نداشته است.

 امروز ديگر پندارگرايان نيز ناآگاهانه و ناخواسته به پندارهای جدا از واقعيت مي پردازند. و بگويم که ما را با پرواز روياهای بي کرانه لحظه های زيبا و دست نايافتني کاری نيست، که در سرشت بشر و مددکار اوست. ما به انديشه سازنده، انديشه ای که راهنمای کردار آدميان است مي پردازيم، نه به روياهای ناب لحظه ها.

 خطر بزرگ زندگاني امروز ما ايرانيان پندارگرايي رسوا نيست که طشت آن در هر کوی و برزني از بام افتاده است. خطر در محلي انديشيدن است. خطر محدود ماندن شناخت ماست. خطر آنست که انديشه ما آنگاه که از پنجره محله ما بيرون مي رود، ديگر بر واقعيت زندگاني آدميان استوار نباشد. و برای فرار از پندارگرايی رسوا، محلي گرايي در انديشه را پيشه کنيم. خطر آن است که محلي بينانديشيم، و جهان و پيرامون خود را نشناخته، توسن انديشه را به تازانيم.   

 اگر موضوع انديشه های ما با سرنوشت انسان در پيوند بماند، انديشه به ناچار جهاني مي شود. جهاني به پراکندگي و گستردگي آدميان در آن. انديشه اگر به انسان وفادار بماند، نمي تواند بگونه ای از مرزهای پيدا و نهان بگذرد که در جايي انسان ساز و در جايي دگر ويرانگر زندگاني انسان باشد. و برای اينکه چنين نباشد ما نياز داريم، هم جهاني بيانديشيم و هم ويژگيهای انسان جهاني را بشناسيم. انسان همه جا انسان است. همه انسان ها در همه جا از حقوقي برخودارند که مي توانيم آن را حقوق بنيادی آدميان بناميم.

 برای اينکه گوهر و روح انديشه ما جهاني باشد، برای اينکه جهاني بيانديشیم، برای اينکه در کرانه های تنگ کوچه و محله خود اسير نباشيم ، برای اينکه انسان ما تنها هماني نباشد که در همسايگي ما خانه دارد، بلکه در هر کجا که جای گرفته است، انسان بماند، ناچار حقوق بنيادی آدميان بايستي شامل او نيز بشود. شناخت حقوق بنيادی انسان ها و پايبندی به آن در انديشه راهنمای عمل، شرط لازم برای جهاني انديشيدن، برای داشتن توانايي فهم جهانيان و فهميده شدن بوسيله آنهاست. برای اينکه ايران ما جزيره ای جدا افتاده از جهان و جهانيان نباشد، بايستي جهاني بیانديشيم. اگر چه کردار سازنده ما کماکان محلي باقي خواهد ماند. دامنه مسووليت های آدميان همواره بایستي محدود و به درستي معين شده باقي بماند، تا هرکس مسوول کردار خويش باشد.
 

24 خرداد 82

 


دوستت نمي دارم چنان که گل سرخي باشي از نمک
زبرجد باشي يا پيکان آن ميخک هايي که آتش مي پراکنند:
دوستت مي دارم آن چنان که گاهي چيزهای غريبي را
ميان سايه و روح با رمز و راز دوست مي دارند.

دوستت مي دارم بي آنکه بدانم چه وقت و چگونه و از کجا
دوستت مي دارم ساده و بي پيرايه، بي هيچ سد و غروری:
اين گونه دوست مي دارمت،
                     چرا که برای عشق ورزيدن راهي جز اين نمي دانم.

پابلو نرودا (1973 - 1904)

21 خرداد 82

 

دوستت ندارم و دوستت دارم

اين را بدان که من دوستت ندارم و دوستت دارم
چرا که زندگاني را دو چهره است،
کلام، بالي ست از سکوت،
و آتش را نيمه ای ست از سرما.

 

دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،
تا بي کرانگي را از سر گيرم،
و هرگز از دوست داشتنت باز نايستم:
چنين است که من هنوز دوستت نمي دارم.
 

دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گويي
کليدهای نيک بختي و سرنوشتي نامعلوم،
در دست های من باشد.

 

برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگاني هست،
چنين است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم
ودوستت دارم به آن هنگام که دوستت دارم.
 

پابلو نرودا (1973 - 1904) -  عنوان از من است.

14 خرداد 1382

 

 
پدر نوشي خانم، مادر مهربان وبلاگستان ايران، درگذشت.

« بر شانه های تو
مي شد اگر سری بگذارم.
وين بغض درد را
از تنگنای سينه بر آرم
                         به های های
آن جان پناه مهر
شايد که مي توانست
از بار اين مصيبت سنگين
آسوده ام کند.»

جايشان خالي است. يادشان گرامي.
من همواره از ايشان ياد خواهم کرد. از پدری که رفتنش هم عشق را برای فرزندش تداعي کرد، و مهر و دوستي به يادگار گذاشت.

نوشي خانم مهربان!
با دردتان شريکم و با اشکهايتان اشک مي ريزم.

هوشنگ
 

10 خرداد 1382

از تو و میهنم

خرداد را هميشه دوست می داشته ام. نخستین خاطره ها بادبادک پرواز می دهند.ماه امتحان های آخر سال که شادی پايان مشق و کلاس را مي آورد. و آن لحظه های نخستِن پرواز بادبادک دست سازم که پس از آن، همه آسمان آبی خرداد را در چشم هایم جا مي داد، ساعت ها.

ماه بازگشت به زادگاه، زيباترين جايي که شناختم، در سالهايي که ديگر بادبادک ها را خود پرواز نمی دادم. ولی با همان شور و شوق می ساختم و به کوچکتر ها مي دادم.

سوم خرداد آمد. با آن نخستين روزنامه ای که به دست گرفتم و در خيابان ها مردم را به جشن و پايکوبي فراخواندم. روز روشن، وسط خيابان، در ميان انبوهي از آدميان شادمانه رقصيدم، سرود خواندم. و آن يادداشت کوچک شامگاهان آن روز، که هرگز فراموش نخواهم کرد. آن چند خطي که بگونه ای سرنوشت و راه زندگانی آينده مرا رقم زد، با خواست پايان فوری جنگ، به شادی آزادی خرمشهر.

دوم خرداد آمد. هوشياری زنان، شور جوانان و همراهی رندانه بزرگسالان، تاريخ آزادی خواهي ميهنم را ورقي ديگر زد. برگي را برای هميشه بست. و برگي ديگر را با مهر اميد باز کرد. و من يک بار ديگر با مردم و ميهن پيمان بستم: از شب هنوز مانده دو دانگي. اما هرگز، هرگز، حتي يک نفر با زبان و قلم من نااميد نخواهد شد. و به آن وفادار ماندم، هر خرداد که آمد و هر خرداد که رفت.

خرداد ها مي آمد و مي رفت با ياد پرواز بادبادک هایم در آسمان آبي بي کران. با آزادی خاک ميهنم، و با آزاديخواهی مردمي که در خلوت تنهايي هم اگر شده سرفرازم مي کرد، از بودن با آن ها و در ميان آنها.

اما چه بگويم و چگونه بگويم آن لحظه های ديگر خرداد را. خردادی ديگر را، خرداد تو را. تو آمدی و نبودی. صدای تو در گوشهایم پيچيد، اما تو نبودی. چشماني که به من خيره شد، اما آنچنان که گويي بينهايب را در دوردست ها جستجو مي کرد. و آن سری که با بازتاب  تمنا از خط قايم به سويي پيچيده بود و آتشفشاني از مهر و دوستی زير پوستم مي نشاند. انسان ترم مي کرد. زيباترم مي کرد.

نمي توانستم باور کنم که تهي تنهايي من هم پر شدنی است. چگونه توانستي نباشي و پر کني! پس بگذار ثبت کنم، پيش چشم جهانی با ساده ترين واژه ها و گوياترين واژه ها که هستي تو را برايم معنی ميکند: دوستت دارم.

و چه پيوند زيبايي ساختي تو از خرمی خرداد و خرمشهر در يادمان های من.

يادم مي ماند، از سال ديگر، خرداد که مي آيد، باز با بادبادک هايم پرواز مي کنم، از رقص و سرود در خيابان های ميهن مي نويسم و از اميد. و هشت خرداد را به ياد داشته باش تا از تو بگويم. اگر چه ديروز چشمانت ستاره بود و دلت شک. و من هنوز جرعه ای از تو ننوشيده ام، و دريای تو موج مي زند در خاطره آرام ديروز، و صدا مي پيچد همچنان در گوش.

9 خرداد 1382

 پيام و دستاورد دوم خرداد 76

داوری در باره شخصيت های سازنده و يا برآمده از دوم خرداد 76 هنوز زود است. آنها هنوز بازيگرند و چرخ بازيگر هم به کار. اما دوم خرداد 76 در تاريخ جنبش های آزاديخواهانه ايران خواهد ماند. و خوش نام هم خواهد ماند.

پرسش آن بود که انقلاب، ترورهای خياباني، جنگ، مبارزه قدرت با خشن ترين شيوه های ممکن، شوق جهانگيری، به يغما بردن آيين و ايمان مردم که به راستي به آن پايبند بودند و کشتار با هر نيرنگ و بهانه ای چه بر سر ايراني آورده است. پاسخ هوشيارانه بود. تاريخ ايران آنگونه که به ما آموخته اند، سرگذشت خودکامگي و تاريک انديشي نبوده است. بلکه تاريخ پايداری و مبارزه با خودکامگان بوده است که اين بار به مبارزه با خودکامگي در هر جامه و پنداری فرا مي رويد. مردم اين تاريخ را پاس داشتند.

بسياری از مدعيان بيرون حاکميت به همان اندازه از دوم خرداد و خواست های آن دور بودند که حاکمان. آزمون  دردناک کساني که پيش از دوم خرداد، در جايي از جاهای زندگي اجتماعي ايران، به گونه ای کمر به اصلاح کژی ها بستند، گواه ماست.

ارزش ها و سنجه های اجتماعي ايران از يافته ها و آزمون های پس از دوم خرداد بي نياز نخواهد بود، هرگز. آگاهی اجتماعي فراگير پس از دوم خرداد تا به امروز در راستای خواست و تلاش ايرانيان در سده های پيشين بوده است.  مردم آن تلاش را پاس داشتند، و در دوم خرداد راهنما و راهگشای تلاشگران اجتماعي و سياسي کشور گشتند. و راز ماندگاری آن هم در همين جاست.

بازی تاريخ به گونه ای است که اين تلاش با نام کساني همراه شد که شش سال پس از دوم خرداد 76 نيز هنوز نتوانسته اند برای تلاش ارزشمند خويش پيشينه ای بيابند و يا پيشينياني برای خويش بشناسند. آقای علوی تبار پيش از شما کسي  در اين کشور برای حقوق و آزادی های مردم تلاش کرده بود؟ يا اينکه تاريخ ايران با شما و يارانتان آغاز شده است! آيا شما پدراني در آين کشور داشته ايد؟ آيا هنوز هم عکس رييس جمهور در کنار تصويری از نامدارترين زمام دار پيش از او جرم ويا دسيسه  است؟

خودآگاهي برآمده از دوم خرداد بي مانند است. آيا پيش از آنکه در زندان به زور لباس بر تن آقای گنجي کنند، به کسي زور گفته مي شد؟ آيا آقای حجاريان بدون دوم خرداد مي توانست باور کند که همان انديشه و آرماني که او با آن به گزينش کادرهای جمهوری نوپا مي نشست، سرانجام گلوله بر گونه اش خواهد کاشت؟ گلوله ای که پيش از گونه او بر دل های بسياری نشسته بود. او نخستين کس نبود که به اين سرنوشت گرفتار آمد. اما شايد نخستين کسي باشد که سرنوشت دردناکش با گمانه زني های ياران حجاريان و با انديشه های ديروزی او توجيه نشد.

پس از دوم خرداد بيداد فراوان بر مردم و برگزيدگانش رفت. اما بيدادگر نتوانست مانند هميشه خود را پنهان نمايد. شناخت برآمده از آن خواست و جنبش مردم را فرسنگ ها به پيش راند. امروز آزادی و حق حاکميت مردم ديگر يک آرمان و آرزو نيست، روش و شيوه زندگي اجتماعي ما نيز هست و بايستي به کار گرفته شود، و همه تلاش ها با آن سنچيده مي شود. و آن چه که جلوگير آن است، چه در کتاب قانون و چه در مسند حکومتي، بايستي از سر راه مردم برداشته شود.

گواهي تاريخ به گمان من اينگونه خواهد بود. دوم خرداد، پيش از انقلاب 57 و بدون آن مقدور نبود. آيا برای ادامه آن گسستي ديگر در راه خواهد بود؟ تنها 8 سال پس از تسليم دکتر مصدق، دکتر ارسنجاني با اصلاحات ارضي دهقانان را به شوق آورد. چرا دکتر مصدق و يارانش اين کار را نکردند و يا نمي توانستند بکنند؟ آيا خاتمي و يارانش هم به جای پرداختن به اصلاحات ضرور تسليم خواهند شد؟ بر پيشانيشان نوشته نيست. آيا کساني که سد راه دوم خرداد شدند توان به شوق آوردن مردم در گسستي ديگر را خواهند داشت؟ بدون آزادی و تسليم به اراده مردم ديگر امکان پذير نيست. و اين هم پيام و هم دستاورد بزرگ دوم خرداد 76 مي باشد.

2 خرداد 1382

 
راز بزرگ دلدادگي [2]

 اين نوشته دنباله راز بزرگ دلدادگي است که روز 24 فروردين 1382 برايتان نوشته بودم.
بخش نخست را مي توانيد
اينجا بخوانيد.

کوراوغلو که با پرخاش خود ياران را آزرده بود، خود با سرزنش دلدار زيبايش روياروی مي شود. سرزنشي سخت جگرسوز.

مي گويند سرزنش های نگار چنان بر کوراوغلو سخت آمد که در جا دراز کشيد و سه شبانه روز برنخاست. نه آبي، نه ناني و نه خوراکي. هيچ. گويي به زمين چسبيده بود.

ياران او با ديدن سرزنش نگار و پريشان حالي کوراوغلو سخت بيمناک شدند و بسياری از آن ها پشيمان از آن چه گذشته بود. يکي از آنها که دميرچي اوغلو نام داشت، چاره کار نزد نگار ديد و پيش او شتافت. نگراني خويش بازگفت و از نگار خواست که درد کوراوغلو را چاره کرده و گره از کار فروبسته او بگشايد. مي دانست کوراوغلو دل شکسته شده است، و مي دانست کليد گنج خانه دل او پيش نگار است.

نگار ميانجيگری يار دوستدار کوراوغلو را پذيرفت. از او و ديگر ياران کوراوغلو خواست کاری به کارش نداشته باشند، تا آنگاه که او خود بيدار شود. پس آنگاه نگار را خبر کرده و کوراوغلو را سوی او آورند. بدينگونه نگار به کوراوغلو برای دمساز شدن با دردهايش زمان داد.

کوراوغلو تازه چشم گشوده بود که دميرچي اوغلو بالای سرش آمد. به او گفت ياران دلاور چشم براهند و در انتظار کوراوغلو و کوراوغلو بهتر است پيش آنها برود.

کوراوغلو نمي پذيرفت و با درد مي گفت: نمي توانم. من نگار و ياران را چنان آزرده ام که ديگر يارای ديدن مرا نخواهند داشت. بايد به دنبال اسبم قيرآت بروم. شايد با آوردن آن دوباره سرفراز شده و پذيرشي دگرباره بيابم و دردهاي آن ها نيز اندکي تسکين يابد.

کوراوغلو در حال گفتگو با دميرچي اوغلو به پا خاست. چند گامي نگذاشته بود که صدای ساز نگار وهمزمان آواز او در کوهساران پيچيد:
 

اي آقايان، اي داوران
اي کاش آن که مي آيد يار من مي بود
سرنوشت چنين خواسته بود
اي کاش آن که مي آيد يار من مي بود

اي کاش باغ ها بي انار نماند
اي کاش درختان به، بي بار وبر نماند
آي کاش هيچ زيبارويي بي يار نماند
اي کاش آن که مي آيد يار من مي بود

اي بي مروت، جانم به لب آمد
تير مژگانت خونم به ريخت
اي کاش نگار خانم قربان تو مي شد
اي کاش آن که مي آيد يار من مي بود

آی آقالار، ای قاضي لار
آی بو گلن يار اولايدی
حاقدان بليميش يازی لار
آی بو گلن يار اولايدی

 باغچالار اولماسين نارسيز
هيوالار اولماسين بارسيز
هيچ گوزل اولماسين يارسيز
آی بو گلن يار اولايدی

 آی بي مروت چيخدی جانيم
مژگان لارين توکدي قانيم
سنه قوربان نگار خانم
آی بو گلن يار اولايدی

 
کوراوغلو با شنيدن نغمه های نگار جاني تازه يافت. و بي آن که بداند، به سوی او روانه شد. نگار را ديد در ميان ياران وفادار نشسته، خوان عيش و نوش گسترده، و همه، چشم های پر مهر بر او دوخته اند. چه روبوسي ها که نشد. چه شادماني ها که به راه نيفتاد. چه خنده ها که در کوهساران نپيچيد. بانگ نوشانوش درگرفت. شادي ها کردند، و غم و درد و گله و شکوه را به فراموشي سپردند. دلها مهربان شد. زانوان نيرويي دگرباره يافت، اميد نيرو زاييد. و پس از آن بود که کوراوغلو سرشار از مهر يار، و پشتگرم به ياری دلاوران، به دنبال اسب از دست رفته خود رفت.  

1 خرداد 1382

 

 

 

آرشيو روزانه

ارديبهشت 82
فروردين 82

     
 

خانه  |  بايگانی  |  ديدگاه شما  |  روزانه  نامه

 

© 2002-2003 dowdani.net
all rights reserved