هوشنگ دودانی

 

 

خانه    بايگانی    ديدگاه شما    روزانه    نامه 

دموکراسي بيشتر و جمهوری بيشتر     *     ما صلح می خواهيم، هم اکنون و همين امروز
 
 

زندگی در چشمان علی خواهد ماند

مسعود بهنود


علی اسماعيل عباس، پسر دوازده ساله ای که در بمباران عراق سوخته و دو دستش را از دست داده، بعد از آن که يوری کوزيف عکاس مجله تايم عکس او را گرفت و در تمام دنيا پخش شد، حالا با کمک همان نيروهای آمريکائی به بيمارستان مجهزی در کويت رفته و اميد دارند که به او کمک کنند که با همه سوختگی های تنش زنده بماند.

به همين مناسبت در برنامه ای تلويزيونی انواع دست های مصنوعی را نشان دادند که لابد دوتای آن ها در روزهای بعد به علی داده خواهد شد. دست های نو، صاف و خوش نما.

تلويزيون های جهان نشان دادند علی را که از بيمارستان شهرک صدام سيتی در جنوب بغداد که هيچ پزشک و دارو و تختی برايش نمانده و همه چيز غارت شده است با اسکورت نظاميان آمريکائی در آمبولانس نو و مجهزی خواباندند و به فرودگاه بردند که با هواپيمائی نظامی به کويت ببرند.

يک روحانی شيعه از بستگان علی و گويا شوهر خاله اش که تنها کسی است که برای او مانده همه جا کنار برانکار بود خشمگين و پرخاشجو و با همه کس با تهديد سخن می گفت و انگار خط و نشان می کشيد.

ولی چشم های علی خشم نداشت و پر از زندگی بود. آيا اين تصويری از فردای عراق است با دست های مصنوعی خوش ساخت؟

عراق آزاد شده است اما نه به دست خودش، به راه افتاده است اما نه روی پاهای خودش، در چشم هايش زندگی است اما برای آزاد شدن از دست ديکتاتوری خونريز دستانش را داده است.

برای آزاد شدن از ديکتاتوری اول مانند علی سوخته است. بمب بر خانه محقرش افتاده و تمام تنش سوخته ولی چشمانش انگار زنده مانده است و دارد همه را نگاه می کند و دارد دنيا را تعجب زده کشف می کند که دنيای عجيبی است.

علی بچه خانواده فقيری است. پدرش سال ها پيش مادر او را طلاق داده و او با مادر و پدرخوانده و شش خواهر و برادر کوچک در خانه محقرشان در حلبی آبادی جنوب بغداد زندگی می کردند که آن شب بمب از آسمان آمد. مادرش که حامله بود، پدرخوانده اش، برادرانش همه کشته شده اند.

چه سرنوشتی دارند علی ها. در دو سالی که به مدرسه رفته او را هر روز واداشته اند که جلو عکس مردی که شکم گنده دارد و اسمش قائد بزرگ و پدر ملت است سرود بخواند و شعار بدهد که برای صدام حسين خون خود را خواهد داد، در محله شان تنها بنای محکم و آجری ستون مجسمه صدام حسين بود که حالا آن هم ويران شده چنان که خانه های حلبی آن ها.

در کوچه ها بزرگ شد و در خانه ای پرجمعيت خوابيد با ناپدری عصبانی که آن ها را کتک می زد ولی هر روز از تلويزيون می شنيد که کشورش ثروتمند است و آمريکائی ها و صهيونيست ها نمی گذارند که آن ها دوا و غذا داشته باشند.

بعد يک شب که خواب بودند هواپيمای همان آمريکائی ها بالای سرشان به پرواز درآمد و همه جا سوخته شد، از جمله تن او و دست های او پرواز کرد.

علی همان طور روی تخت با بدن سوخته نگاه کرده که آدم هائی با لباس سربازی و تفنگ آمدند و خانمی با آن ها بود که او را مهربان نگاه می کرد و فيلمبردارانی که تصوير او را برای تمام دنيا فرستادند.

علی همان قدر معروف شد که کشورش عراق و زادگاهش بغداد. او به عنوان سمبل عراق حالا در بيمارستان کويت است و مخارجش به عهده ارتش های تحت رهبری آمريکاست و فردا به احتمال در لندن دست های صاف و خوش ساخت به بدنش وصل شود. پيش از آن که سربازان مهربان برای بردن او بروند علی با چشمان باهوشش می ديد که پرستار بيمارستان به همه می گويد که او خواهد مرد از زخم و عفونت.

بغداد يک هفته گيج بود. گيج و ناباور و از خود می پرسيد به راستی صدام کشته شده و يا رفته است. بيش تر اهالی بغداد آن يک هفته را در خانه ماندند و بدون داشتن برق سعی کردند از طريق راديوهای ترانزيستوری اخبار را دنبال کنند و ببينند واقعا صدام نيست.

هفت سرباز آمريکائی که بعد از دو هفته اسارت بعد از سقوط بغداد نجات داده شدند تا زمانی که سوار هواپيمائی نشدند که آن ها را به کشورشان بر می گرداند، باور نداشتند که جان به در برده اند و مات بودند، معلوم است مردمی که سی و پنج سال است در اسارت حزب بعث بوده اند به اين زودی باور نخواهند کرد.

روز جمعه پيش صدها هزار نفرشان آرام آرام از خانه بيرون آمدند و اولين نماز جماعت را بدون ترس خواندند و بعد هم در خيابان ها به راه افتادند و فرياد زدند " نه صدام نه آمريکا". امام نمازشان پشت بلندگو فرياد زد "آمريکائی ها زودتر بروند پيش از آن که بيرونشان کنيم."

همان وقت که مردم شادمان از اين که پس از سال ها که از ترس ماموران امنيتی صدام حسين نمی توانستند به آئين مسلمانی عمل کنند و نماز جمعه را دسته جمعی بخوانند، ترسشان ريخته بود، پليس عراق با لباس های نو در کنار سربازهای آمريکائی مواظبشان بودند اما کسی آن ها را برای دادن شعار دستگير نمی کرد و به زندانشان نمی انداخت و آن ها را نمی کشت.

اما آن ها می خواهند خودشان تنها باشند و اگر قرار است بدون ديکتاتور، هر جور که می خواهند زندگی کنند، دوست ندارند که سربازان آمريکائی را با تفنگ سر کوچه ببينند.

اما آيا اين اتفاق خواهد افتاد؟ آيا اوضاع عراق با اين همه اختلاف هائی که دارند به اين زودی ها آرام خواهد شد؟ آن ها که دموکراسی را نمی شناسند و ديکتاتوری از آن ها جامعه ای عقب افتاده و خشن ساخته است، سال های سال عادت داشته اند که ديکتاتوری زورگو بالای سرشان باشد و همه جا مجسمه ها و عکس هايش باشد و همه از او بترسند.

آن ها با آزادی چه خواهند کرد. اگر نيروهای ائتلاف رهايشان کند معلوم نيست با آزادی خود چه خواهند کرد. اگر به همين دليل در آن جا بمانند تا روزی که شهرها امن و آرام شوند اين کار ممکن است سال ها به طول بينجامد. آيا آمريکا که در جنگ پيروز شد در صلح و ساختن عراق هم پيروز می شود.

آيا عراق با دو دست مصنوعی مثل علی، خواهد توانست بار ساختن جامعه ای آباد و آزادی را بکشد. دست های ساخت آمريکا و يا بريتانيا آيا برايش دست واقعی خواهند شد.

چشمان علی مهربان بود و می خنديد و زندگی می خواست، ولی چشمان آن ملائی که همراهش بود خشم داشت.

آيا مهربانی در چشم های علی باقی می ماند و يا خشمی که در آن ملای همراهش بود به جای آن می نشيند و يا آن چه در چشمان مصنوعی ابوحمزه هست که او هم يک دست ندارد.

چنگگ دست ابوحمزه مهربان نيست اما دست های مصنوعی مدرن صاف و خوش نقش و مهربانند گرچه جای دستان علی را نمی گيرند. انسان دوستان جهان هم که دارند سعی می کنند تا علی را از مرگ نجات دهند و او را به لندن دعوت کرده اند حتما جای مادر او را نخواهند گرفت.

نيروهای تحت رهبری آمريکا تا اين جا موفق شده اند که سر صندوقچه اسرار آميز بغداد افسانه ای و شهر هزار و يک شب را بگشايند. در آن صندوق از هزاران سال پيش افسانه ها و معجزات پنهان است که قصه علی و مادرش يکی از آن هاست . آيا آمريکائی ها که دارند طرح های آبادسازی شهرهای بغداد را به مقاطعه می دهند وقتی برای شنيدن اين قصه ها دارند.

پشت قصه های هزار و يکشب که همه خاورميانه از بچگی آن را شنيده است شهرزادی بود که پادشاه قدرتمند حکم قتل او را داده بود.

او هر شب قصه ای برای شاه می گفت و با گفتن آن قصه مرگ خود را يک روز به عقب می انداخت. هزار و يک شب، هزار و يک قصه گفت تا پادشاه مرد و او زنده ماند.

(از BBC فارسي روز 23 آوريل 2003 برداشته شده اشت)

 
     
 

خانه  |  بايگانی  |  ديدگاه شما  |  روزانه  نامه

 

© 2002-2003 dowdani.net
all rights reserved